گنجور

 
صوفی محمد هروی

زبس که بورقم اندر ضمیر می آید

ز مطبخی سنخنم بوی سیر می آید

در جواب او

مرا چو یاد ز نان به شیر می آید

هوای طاس عسل در ضمیر می آید

بدوز بر تن بریان، بیار نان تنک

قبای چست که بس بی نظیر می آید

عبیر باز بر آتش نمی نهد عطار

مگر ز مطبخ ما بوی سیر می آید

چه حالتی است ندانم به دهر کنگر را

که او جوان شده در ماس و پیر می آید

مگو که بهر چه عریان بود چنین ریواج

که او زعین بیابان اسیر می آید

ز یمن گرده نان بین که شمسی افلاک

به چشم صوفی مسکین حقیر می آید

 
sunny dark_mode