گنجور

 
صوفی محمد هروی

تو گر به وقت طرب دست را بر افشانی

به خاک پای تو صد جان دهم به آسانی

در جواب او

اگر به دست من افتد برنج ماچانی

هزار بار بگویم که یار ما جانی

به دستگیری قلیه برنج خواهم رفت

که هست پیر و فتادست در پریشانی

تو پخته آمده ای از تنور ای گرده

کنون به چهره همچون عقیق و مرجانی

ببین به چهره زردش یقین شدست ولی

جکد به صومعه چون دنگ دنگ بریانی

سماست سفره و نان اندروست قرص قمر

چو مشتری و زحل کاسه های بورانی

تو عیش هر دو جهان را به آب ده زنهار

در آن زمان که به آتش کباب گردانی

جز اشتها به جهان هیچ نیست صوفی را

بزرگوار خدایا دگر تو می دانی