گنجور

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۵

 

به من نگر که منم مونس تو اندر گور

در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور

سلام من شنوی در لحد خبر شودت

که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور

منم چو عقل و خرد در درون پرده تو

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۱

 

قدح شکست و شرابم نماند و من مخمور

خراب کار مرا شمس دین کند معمور

خدیو عالم بینش چراغ عالم کشف

که روح‌هاش به جان سجده می‌کنند از دور

که تا ز بحر تحیر برآورد دستش

[...]

جلال الدین محمد مولوی
 

مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

دروغ گفته ام ار گفته ام شدم ز تو دور

خلاف کرده ام ار کرده ام دل از تو نفور

نکرده ام به دل اندیشه جدائی تو

نعوذ بالله از اندیشه ز دانش دور

نه من ز دوری روی تو گشته ام خرسند

[...]

مجد همگر
 

مجد همگر » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۱

 

به فال فرخ و پیروز بخت و طالع سعد

چو مه برآمد شه زاده بر سریر سرور

چراغ دوده سلغر که نور طلعت او

کند فروغ رخ آفتاب را مستور

جم دوم عضدالدین پناه ملک عجم

[...]

مجد همگر
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - تغزل در ستایش شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان

 

نظر دریغ مدار از من ای مه منظور

که مه دریغ نمی‌دارد از خلایق نور

به چشم نیک نگه کرده‌ام تو را همه وقت

چرا چو چشم بد افتاده‌ام ز روی تو دور

تو را که درد نبودست جان من همه عمر

[...]

سعدی شیرازی
 

سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۴۸

 

نماند حاتم طایی ولیک تا به ابد

بماند نام بلندش به نیکویی مشهور

زکات مال به در کن که فضله رز را

چو باغبان بزند بیشتر دهد انگور

سعدی شیرازی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۲

 

مرا ز کوی تو آواره کرد بخت نفور

ز روی خوب تو دورم که چشم بد ز تو دور

به کام دشمنم از کوی دوست آواره

ز دوستان حسود و ز دشمنان غیور

به اتفاق امم حور در بهشت بود

[...]

حکیم نزاری قهستانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۲۳

 

خمار چشم تو داده‌ست چشم‌ها را نور

تو چشم خویش نگه‌دار تا شود مستور

مگر که چشمهٔ حیوان ندیده‌ای جانا

چو خضر باش طلب گر که هست بادیه دور

تو عالمی و علمدار تو‌ست شیطانی

[...]

حکیم نزاری قهستانی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۹

 

بیار باده که شب ظلمتست و شاهد نور

شراب کوثر و مجلس بهشت و ساقی حور

کمین خادمه ی بزمگاه ماست نشاط

کهینه خادم خلوتسرای ماست سرور

معطّرست دماغ معاشران ز بخار

[...]

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » شوقیات » شمارهٔ ۱۶۱

 

زهی طناب سرا پرده ی تو گیسوی حور

بزن سریر توجه ی ببارگاه سرور

کجا بمنزل کرّ و بیان بری هودج

از این طوافگه اهرمن نکرده عبور

علم چگونه زنی بر فضای عالم قدس

[...]

خواجوی کرمانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۳

 

اگر هزار گنه بنده‌ای کند نبود

چنان بزرگ که اندک جریمه سرور

ستارگان همه در گرد شند بر گردون

گرفت نیست بران جمع جز که بر مه و خور

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۰۴

 

پریر روز به حمام در فقیری را

به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور

فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد

چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور

از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل

[...]

سلمان ساوجی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰

 

به هر طرف که نظر می کنم توئی منظور

که دیده است چنین فاش این چنین مستور

ز لطف تو نظری یافتم شدی ناظر

چه جای من که توئی ناظر و توئی منظور

چو نیست در دو جهان جز یکی کراست وصال

[...]

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » مفردات » شمارهٔ ۵۱

 

به سایه روی منه رو به آفتاب آور

به آفتاب نشین و ز نور او بر خور

شاه نعمت‌الله ولی
 

قاسم انوار » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۲

 

اگرچه خسرو عالم شوی و گر فغفور

بنام نیک توان بود در جهان مشهور

خلیفه زاده حقی بصورت و معنی

بپنج روزه فانی چرا شوی مغرور؟

شراب خاص خدا نوش کن، که نوشت باد!

[...]

قاسم انوار
 

حسین خوارزمی » دیوان اشعار » غزلیات، قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۱۰

 

زهی بوعده وصل تو جان ما مسرور

بیا که چشم بد از تو همیشه بادا دور

چگونه دیده بدوزم ز منظرت که ندید

نظر نظیر تو در کائنات یک منظور

کسی که طلعت حسن عذار عذرا دید

[...]

حسین خوارزمی
 

امیر شاهی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱ - استقبال از سعدی

 

نه کنج وصل تمنا کنم نه گنج حضور

خوشم به خواری هجر و نگاه دورادور

به گرد کوی تو گشتن هلاک جان من است

چو پر گشودن پروانه در حوالی نور

تنم چو موی شده، زرد و زار و نالانم

[...]

امیر شاهی سبزواری
 

نظام قاری » دیوان البسه » قصاید » شمارهٔ ۱۷ - در تتبع ظهیر فاریابی

 

سپیده دم که شدم حله پوش حجله و سور

(ویلبسون) ثیابا شنیدم از لب حور

بگوش شه کلهی این ندا زخازن خلد

رسید کای شرف تاج قیصر و فغفور

خراب چون که شد از روغن چراغ لباس

[...]

نظام قاری
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۲

 

خطی ست بر گل رویت ز مشک تر مسطور

که باد آفت چشم بد از جمال تو دور

به ملک حسن سلیمان تویی و لب خاتم

به گرد خاتم تو صف کشیده مشکین مور

خمار چشم تو دارم ز جام لعل لبت

[...]

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸

 

تو نور مطلقی و دیگران مجالی نور

تجلی تو درآنها به اختیار و شعور

شئون ذات تو کز حد و حصر بیرون است

ز غیب ذات چو بر علم و عین کرد عبور

شد از تجلی اول حقایق اعیان

[...]

جامی
 
 
۱
۲
۳
۴