گنجور

 
سلمان ساوجی

پریر روز به حمام در فقیری را

به فحش و زجر فرو شست خواجه مغرور

فقیر رفت که پاش چو سنگ بوسه دهد

چو شانه ریش گرفتم که دور نیستم دور

از آن پس ز پی عذر داد مشتی گل

فقیر گفت که ای خواجه نیستی معذور

دل مرا که به کلی خراب کرده توست

گمان مبر که به یک مشت گل شود معمور