گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲

 

بیا که نوبت صلح است و دوستی و عنایت

به شرط آن که نگوییم از آن چه رفت حکایت

بر این یکی شده بودم که گرد عشق نگردم

قضای عشق درآمد بدوخت چشم درایت

ملامت من مسکین کسی کند که نداند

[...]

سعدی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹

 

هر آن حدیث که از عشق می‌کند، روایت

خلاصه سخن است آن و مابقی است، حکایت

جهان عشق ندانم چه عالمی است، کانجا

نه مهر راست زوال و نه شوق راست، نهایت

بیا بیا که همه چیز راست، حدی و ما را

[...]

سلمان ساوجی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

گذشت عهد نبوت و رسید دور ولایت

نماند حاجت امت بمعجزات و بآیت

ز شرک روی به توحید کرده اند خلایق

نهاده اند بتحقیق رخ براه هدایت

نهایت همه انبیا و رسل گذشته

[...]

شمس مغربی
 

شمس مغربی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱

 

مرا دلیست کا او را نه انتهاست و نه غایت

نهایت همه دلها به پیش دوست هدایت

چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطن

میان ختم نبوت فتاده است ولایت

ازوست بر همه جانها فروغ تاب تجلی

[...]

شمس مغربی
 

امیرعلیشیر نوایی » دیوان اشعار فارسی » غزلیات » شمارهٔ ۵۷ - تتبع خواجه

 

جفا و جور توام بر دل است و لطف عنایت

به شکر آن نتوانم ادا چه جای شکایت

پی صبوح شب تیره ره به میکده بردم

مگر که همت پیر مغان نمود هدایت

ربود هوش دلم را به عشوه مستی ساقی

[...]

امیرعلیشیر نوایی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸

 

کدام سرو ز سنبل نهاده بند به پایت

که برده دل ز تو ای دلبران شهر فدایت

غم که کرده خلل در خرام چابکت ای گل

ز رهگذار که در پاخلیده خارجفایت

سیاست که ز اظهار عشق کرده خموشت

[...]

محتشم کاشانی
 

آذر بیگدلی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷

 

کجا روم؟ که اگر باشدم ز دست شکایت

شکایتی است که دارد ز شه گدای ولایت!

همیشه با سگ کویت جفای غیر شمارم

چو دوستی که ز دشمن کند بدوست شکایت

چو دوست با تو بود دوست، از گنه چه تزلزل؟!

[...]

آذر بیگدلی
 

آذر بیگدلی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸

 

نهم به پای کسی سر، که سر نهاده به پایت

کنم فدای کسی جان، که کرده جان به فدایت

برآ، برای خدا، همچو مه به بام و نظر کن

ببین چگونه مرا می‌کشند زار برایت؟!

نشسته گرد ملالم به چهره بی‌تو و، ترسم

[...]

آذر بیگدلی
 

سحاب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹

 

چسان سراغ تو گیرم ز خلق من که برایت

شدم هلاک وز غیرت نخواستم ز خدایت

به من ز ترک جفایت کنون که بر سر رحمی

همان رسد که در آغاز عاشقی ز جفایت

مرا چه سود که کاهد جدا ز لعل توام جان

[...]

سحاب اصفهانی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

زهجر زلف تو گفتم شبی کنیم شکایت

فغان که این شب تیره نمیرسد بنهایت

نمیدهد دلم از دست دامن شب یلدا

که در درازی و تاری ززلف تست کنایت

بسوزی ار بعدالت ببخشی ار زکرامت

[...]

آشفتهٔ شیرازی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱

 

گلم میار خدا را تو باغبان عنایت

خزان ما زبهار تو کی رسد بنهایت

بهل که به نشود داغ دل زمرهم اعیار

عتاب دوست بسی به که از رقیب عنایت

مگر بروز فراقت حدیث هجر بگویم ‏

[...]

آشفتهٔ شیرازی