گنجور

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۷

 

مرا کرد بیچاره در کار او
حدیثی ز لعل شکربار او
بکونین می ننگرم زآنکه کرد
مرا عشق او فارغ از کار او
بسوزد نقاب شب وروی روز
بیک پرتو از شمع رخسار او
بجان تا شکر می فروشد لبش
پر از نقد جانست بازار او
گل ار از لب او برد چاشنی
رطب بردهدبعد از آن خار او
نه در عشق خسرو بود مثل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۲

 

کشم نقد جان را به بازار او
که این است شرط خریدار او
به جان گر توان وصل او را خرید
پر از جان شود خاک بازار او
صبا گر برد بوی او سوی گل
شود جمله بر باد پندار او
بگیرید ای دوستان دست من
که از دست رفتم ز رفتار او
بگویم که ایمان عشاق چیست
یکی پر تو از نور دیدار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی