گنجور

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۷۹ - درشکایت دهر

 

کی بود کین سپهر حادثه زایجمله از یکدگر فرو ریزد
تا چو پرویز نست او که مدامبر جهان آتش بلا بیزد
در جهان بوی عافیت نگذاشتچند از این رنگ فتنه آمیزد
برنخیزد مگر به دست ستممکن ندانم کزین چه برخیزد
می نیارم گریخت گرنه نه مندیو از این روزگار بگریزد
به بیوسی چو گربه چند کنمزانکه چون سگ ز بد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۱۸۱ - طبیبی را ذم کند

 

مقبلی آنکه روز و شب ادباراز سر و ریش او همی ریزد
دست بر نبض هر کسی که نهادروح او از عروق بگریزد
هر کجا کو نشست از پی طبدرزمان بانگ مرگ برخیزد
ملک‌الموت کوفته دارداندر آن دارویی که آمیزد


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵

 

نور با نور خوش در آویزد
آب با آب خوش درآمیزد
موج با بحر چون یگانه شود
این دوئی از میانه برخیزد
چشم مستش که فتنه انگیز است
هر زمان فتنه ای برانگیزد
مژهٔ شعر تیز من شب و روز
خاک درگاه یار می بیزد
عقل با عشق گفتگو نکند
بنده با پادشاه نستیزد
ساقی مست هر نفس جامی
گیرد و بر سرم فرو ریزد
سیدم زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۵۱ - و قال ایضاً

 

خواجه از کبر آن پلنگ آمد
که همی با وجود بستیزد
راتق وفاتقش یکی موشست
کز پلیدیش سگ بپرهیزد
هر کران این بقصد زخمی زد
حالی آن دگر برو میزد
هر کجا موش گشت جفت پلنگ
ابله آنکس بود که نگریزد


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل