گنجور

 
سنایی

هرچه داری برای حق بگذار

کز گدایان ظریفتر ایثار

جان و دل بذل کن کز آب و ز گِل

بهتر از جودهاست جهد مُقل

سیّد و سرفراز آلِ عبا

یافت تشریف سورة هل اتی

زان سه قرص جوین بی‌مقدار

یافت در پیش حق چنین بازار

خیز و بگذار دنیی دون را

تا بیابی خدای بیچون را

درمی صدقه از کف درویش

از هزار توانگر آمد بیش

زانکه درویش را دلی ریش است

از دل ریش صدقه زان بیش است

به توانگر تو آن نگر که دلش

هست تاریک و تیره همچو گِلش

گل درویش صفوت ازلیست

دل او کیمیای لم یزلیست

بشنو تا چه گفت فضل آله

با که گویم که نیست یک همراه

با شهنشاه و خواجهٔ لولاک

گفت لا تعد عنهم عیناک

از تن و جان عقل و دل بگذر

در ره او دلی به دست آور

صورت و وصف و عین درمانند

آن رحم این مشیمه آن فرزند

صورتت پردهٔ صفات بود

صفتت سدّ عین ذات بود

هرچه آن نقش علم و معرفتست

دان که آن کفر عالِم صفتست

این چو مصباح روشن اندر ذات

وان دو همچو زجاجه و مشکات

تا نگشتی در آن گذرگه تنگ

با دو روحی و لعبت یکرنگ

تا بُوَد نسل آدمی بر جای

هست آراسته ورا دو سرای

تا در این خاکدان نبیند رنج

نرسد زان سرای بر سر گنج

این سرای از برای رنج و نیاز

وان سرای از برای نعمت و ناز

آدمی چون نهاد سر در خواب

خیمهٔ او شود گسسته طناب

از تو پرسم که علم و حکمت و شرع

وارث آیی همی به اصل و به فرع

دین ز صورت همیشه بگریزد

تا ز بد مرد را بپرهیزد

یک جوابم بده ز روی صواب

گر نه‌ای مرده یا نه‌ای در خواب

چون ترا بر نهاد خود نفس است

از تو او مر ترا عوض نه بس است