گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰

 

قبله امروز جز شهنشه نیستهر که آید به در بگو ره نیست
عذر گو وز بهانه آگه باشهمه خفتند و یک کس آگه نیست
نگذارد نه کوته و نه درازآتشی کو دراز و کوته نیست
در چه طبع تو خیالاتستیوسفی بی‌خیال در چه نیست
چون که گندم رسید مغز آکندهمره ماست و همره که نیست
پاره پاره کند یکایک راعشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۶

 

مرد بی درد مرد این ره نیست
غافل از ذوق درد آگه نیست
بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو
دعوی عاشقی موجه نیست
روشن و خوش صباح زنده دلان
ا جز به بیداری سحرگه نیست
سالک باکرو نخوانندش
آنکه از م اسوی منزه نیست
آستین کوته است شیخ چه سود
چون از دنیاش دست کوته نیست
خواجه تا کی زند زهستی دم
که شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی