گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۴

 

زنده بی دوست خفته در وطنیمثل مرده‌ایست در کفنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفتچه بود بی وجود روح تنی
تا صبا می‌رود به بستان‌هاچون تو سروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلاف امکان استکه برآید ز جیب پیرهنی
وآن شکن برشکن قبائل زلفکه بلاییست زیر هر شکنی
بر سر کوی عشق بازاریستکه نیارد هزار جان ثمنی
جای آن است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۵

 

سروقدی میان انجمنیبه که هفتاد سرو در چمنی
جهل باشد فراق صحبت دوستبه تماشای لاله و سمنی
ای که هرگز ندیده‌ای به جمالجز در آیینه مثل خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینیلاجرم ننگری به مثل منی
در دهانت سخن نمی‌گویمکه نگنجد در آن دهن سخنی
بدنت در میان پیرهنتهمچو روحیست رفته در بدنی
وآن که بیند برهنه اندامتگوید این پرگل است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

دی مرا گفت آن مه ختنیکه من آن توام تو آن منی
ما دو سر در یکی گریبانیمچو جدامان کند دو پیرهنی؟!
گو لباس تن از میانه بروچون برفت از میان ما دو تنی
گر فقیری به ما بود محتاجحاجت از وی طلب که اوست غنی
دوست با عاشقان همی گویدبه اشارت سخن ز بی‌دهنی
عاشقان از جناب معشوقندگر حجازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۵۰

 

دی مرا گفت آن مه ختنی
که من آن توام تو آن منی
ما دو سر در یکی گریبانیم
چون جداما (ن) کند دو پیرهنی
گو لباس تن از میانه برو
چون برفت از میان (ما) دو تنی
گر فقیری بما بود محتاج
حاجت از وی طلب که اوست غنی
دوست با عاشقان همی گوید
باشارت سخن ز بی دهنی
عاشقان از جناب معشوقند
گر حجازی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

کمال‌الدین اسماعیل » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۴

 

ترسم آن نوش ز لب کم سخنی
در زبانها فتد به بی دهنی
زاهد ار بیند آن دو لعل چو می
ساتکینی کشد برو سه منی
رنگ و بوی از رخ و خطش گیرد
دیبۀ چین و نافه ختنی
ای که از چهره ماه بر فلکی
وی که از قدّ سرو در چمنی
با چنین چشم و روی و لب که تراست
با گل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل