گنجور

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۶

 

قدر مردم سفر پدید آردخانهٔ خویش مرد را بندست
چون به سنگ اندرون بود گوهرکس نداند که قیمتش چندست


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۶۹

 

تاج دنیا و دین خداوند است
در همه کارها خردمندست
در خراسان و در عراق امروز
کیست کاو را به زهد مانندست
چر‌خ را با بقای دولت او
تا جهان است عهد و سوگندست
عقل او را قیاس نتوان کرد
کس نداند که عقل او چندست
چشم دین روشن از سعادت اوست
چشم او روشن از دو فرزندست
آن یکی داوری است قلعه‌گشای
وین دگر خسروی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی