گنجور

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۵۰

 

دل مبند ای حکیم بر دنیاکه نه چیزیست جاه مختصرش
شکر آنان خورند ازین غدارکه ندانند زهر در شکرش
پیش ازان کز نظر بیفکندتای برادر بیفکن از نظرش
هیچ مهلت نمی‌دهد ایامکه نه برمی‌کند به یکدگرش
خرد بینش به چشم اهل تمیزکه بزرگی بود بدین قدرش
زندگانی و مردنش بد بودکه نماند و بماند سیم و زرش
حسن عنوان چنانکه معلومستخبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۵۱

 

شجر مقل در بیابانهانرسد هرگز آفتی به برش
رطب از شاهدی و شیرینیسنگها می‌زنند بر شجرش
بلبل اندر قفس نمی‌ماندسالها، جز به علت هنرش
زاغ ملعون از آن خسیس‌ترستکه فرستند باز بر اثرش
وز لطافت که هست در طاووسکودکان می‌کنند بال و پرش
که شنیدی ز دوستان خدایکه نیامد مصیبتی به سرش؟
هر بهشتی که در جهان خداستدوزخی کرده‌اند بر گذرش


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی