گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۰

 

زینهار از دهان خندانشو آتش لعل و آب دندانش
مگر آن دایه کاین صنم پروردشهد بوده‌ست شیر پستانش
باغبان گر ببیند این رفتارسرو بیرون کند ز بستانش
ور چنین حور در بهشت آیدهمه خادم شوند غلمانش
چاهی اندر ره مسلماناننیست الا چه زنخدانش
چند خواهی چو من بر این لب چاهمتعطش بر آب حیوانش
شاید این روی اگر سبیل کندبر تماشاکنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۱

 

هر که هست التفات بر جانشگو مزن لاف مهر جانانش
درد من بر من از طبیب من استاز که جویم دوا و درمانش
آن که سر در کمند وی داردنتوان رفت جز به فرمانش
چه کند بنده حقیر فقیرکه نباشد به امر سلطانش
ناگزیر است یار عاشق راکه ملامت کنند یارانش
وآن که در بحر قلزم است غریقچه تفاوت کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷

 

گر هلاک من است عنوانشسر نپیچم ز خط فرمانش
مرد میدان عشق دانی کیستآن که اندیشه نیست از جانش
کس به میدان عشق روی نکردکه نکردند تیربارانش
آرزومند مجلس سلطانصبر باید به جور درمانش
هیچ تیغی جدا نگردانددست امید من ز دامانش
مردم از فتنه ایمنی جویندمن و آشوب چشم فتانش
زاهد و گیسوان حورالعینمن و زلفین عنبرافشانش
تشنهٔ لعل او کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹۲

 

لب نگر وان دهان خندانش
وان خم طره پریشانش
روی چون بامداد تابستان
زلف همچون شب زمستانش
تیر بالای او بخست مرا
از گشاد ره گریبانش
دامن از ما همی کشد امروز
چنگ ما روز حشر و دامانش
کوفته ماند شخص چون زر من
از دل سخت همچو سندانش
چون فرو برد در دلم دندان
جان فرستم به مزد دندانش
دل من گشت خون و خون دلم
آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۹

 

همه عالم چو شبنمی دانش
غرق بحر محیط گردانش
نقطه در الف نظر می کن
الفی در حروف می خوانش
هر خیالی که در نظر آید
نقش بند و به دیده بنشانش
دردمندی که درد دل دارد
باشد آن درد عین درمانش
عشق شاه است گنج سلطانی
دل عشاق کنج ویرانش
جام می می دهد به ما ساقی
بستان این و نو شکن آنش
جام گیتی نماست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۰

 

هفت هیکل به ذوق می خوانش
معنی یک به یک همی دانش
سخنی عارفانه می گویم
از لب دُرفشان خندانش
سر بینداز بر سر میدان
همچو گوئی به پیش چوگانش
هر خیالی که نقش او دارد
نور چشمم به دیده بنشانش
موج و دریا به نزد ما آب است
جام و می را حباب می خوانش
دردمندی که درد دل دارد
دُرد درد دل است درمانش
باش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی