گنجور

 
سنایی

از همه انبیا چو بخشش رب

یک تنست و همه‌ست اینت عجب

خلق او از نفیس‌تر موکب

عِرق او در شریفتر منصب

از پی صورتِ دل و جانش

پیش حکم خطاب و فرمانش

نقش پر چشم همچو نرگس‌تر

عقل پر گوش همچو سیسنبر

سیل نامد نهال کن‌تر از او

مرغ نامد قفص شکن‌تر ازو

همتش الرفیق الاعلی جوی

عزّتش لانبیّ بعدی گوی

شیخ را ساز و سوز داده چو شاب

خاک را آبروی داده چو آب

او ورا بنده بوده از سرِ جد

همه عالم ز پای او مسجد

رو که تا دامن ابد نیکو

کس نبیند به چشم خود چون او

در جهانی فگنده آوازه

با خود آورده سنّتی تازه

گشته ادیان خلق سیرت او

نیست ادراک بر بصیرت او

رشد قومی برای حق جویان

اهد قومی ز خوی خوش گویان