گنجور

 
سنایی

ذکر ابی‌بکر الصدیق الاطهر الشیخ الاکبر الوزیر الانور الضجیع الاقمّر العتیق الازهر الصاحب فی‌الغار المؤتمن فی‌الشدائد والاسرار المنفق لرسول‌الله اربعین الف دینار حبیب حبیب‌الملک الجبار الذی انزل الله تعالی فی‌شأنه: والذی جاء بالصدق و صدّق به اولئک هم‌المتقون، و قال النّبی صلّی‌الله علیه و سلم: هذا سید کهول اهل الجنّة من‌الاولین والآخرین الاالنبیین والمرسلین، و قال علیه‌السلام: انت عتیق‌الله من‌النار فسمی عتیقا، و سئل الجنید عن قول النبی صلی‌الله علیه و آله و سلم لابی بکر: انت عتیق‌الله من‌النار لم سمی عتیقا قال: لانه عتیق من مشاهدة الکونین لایشاهد مع‌الله غیرالله، و قال علیه‌السلام: لو وزن ایمان ابی‌بکر بایمان اهل الارض لرجح، و قال علیه‌السلام: لاتبک یا ابابکر ان من امّن‌الناس علی ماله و صحبته ابابکر و قال عم: ولو کنت متخذا من امتی خلیلا لاتخذت ابابکر خلیلا ولکن مودّة الاسلام و اخوّته، ولایبقی فی‌المسجد باب الا سد الا باب ابی‌بکر، و قال حسّان‌بن ثابت فی‌النبی و ابی‌بکر و عمر علیه‌السلام و رضی‌الله عنهما.

ثلثة برزوا بفضلهم

نصرهم ربهم اذا نشروا

فلیس من مؤمن له بصر

ینکر تفضیلهم اذا ذکروا

عاشوا بلا فرقة ثلثهم

واجتمعوا فی‌الممات فاقبروا

و قال صلی‌الله علیه‌وسلم: انا مدینة الصدق و ابوبکر بابها. و قال: من احب ابابکر فقد اقام الدین.

آفتاب کرم چو در دربست

قمر نائبان کمر دربست

چون نهفت آفتاب دین را غرب

کرد ماه خلافت آخُر چرب

خواجهٔ با خلاص و با اخلاص

جانش آزاد کرد مجلس خاص

در سرای سرور مونس و یار

ثانی اثنین اذهما فی‌الغار

از زبان صادق و ز جان صدیق

چون نبی مشفق و چو کعبه عتیق

بوده از پاشنه طریقت سای

پیش جان رسول مار افسای

همهٔ خویش کرده در کارش

همه او گشته بهر دیدارش

بوده با ذات عشق پروردش

همره و هم مزاج و هم دردش

حرف بگذاشته چو دل سخنش

پوست بفگنده همچو مار تنش

هرچه حق بر دل محمّد خواند

برد و در باغ جان او بنشاند

چون نهال نهاد او برجست

غنچه بگشاد و میوه عقد ببست

هریکی شاخ میوه‌دار فره

نام آن میوه‌ها و صدق به

جبرئیل آمده برِ مهتر

به عیادت ز حق پیام‌آور

کای محمّد ز بهر خاست و نشست

در دندان خواجه بهتر هست

مهترش گفت چون ز خود بگریخت

وحی در جام جانم آنچه بریخت

که نه من آن شراب از سینه‌اش

ریختم بهر عهد دیرینه‌اش

بل به فرمان حق به استحقاق

ریختم نز ره ریا و نفاق

پیش از اسلام قابل دین بود

پیش از این رمزها سخن این بود

صدق او از پی سلامت راه

بوده ساحرشناس و کاهن‌کاه

بوده بر شه ره امانت و حدق

قدم صدق را به مقعد صدق

برفشاند به عشق عقل نوی

در قدوم رکاب مصطفوی

از نبوّت به جان ستاننده

هم پذیرنده هم رساننده

مشورت را وزیر پیغمبر

روز خلوت مشیر پیغمبر

انس با وی گرفته روح رسول

زانکه بُد فارغ از طریق فضول

جان فدا کرده بود در ره دین

زانکه بُد از نخست آگه دین

کرده بود انتظار خسرو شرع

بر دلش تافت زود پرتو شرع

سوی دل مصطفای آزاده

صدق او را دریچه بگشاده

سوی میدان سرِ پیمبر او

همه درها ببسته جز درِ او

جز عطیّت نبود حاصل او

تا چه دل داشت یارب آن دل او

شمع دین بود مصطفی جانش

جان بوبکر بود پروانش

زآنچه امّت ندیده یزدانش

هیچ ایمان‌پذیر چون جانش

پیش دین بنده هوش او بوده است

حلقه در گوش گوش او بوده است

گر دلش را وفا ندادی جوش

کس نبودی زبان دین را گوش

قابل صدق و قایل ایمان

عامل علم و حامل قرآن

درد دل را به سینه درمان او

خوان دین را نخست مهمان او

آنچه بشنید زود باور داشت

شرع را هفت عضو درخور داشت

جد صدقش به گوش مرد و ستور

کرده آواز غول را پی گور

خواجهٔ با وقار و آهسته

دست صدقش شکسته را بسته