گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۵۴

 

آتشی از تو در دهان دارملیک صد مهر بر زبان دارم
دو جهان را کند یکی لقمهشعله‌هایی که در نهان دارم
گر جهان جملگی فنا گرددبی‌جهان ملک صد جهان دارم
کاروان‌ها که بار آن شکر استمن ز مصر عدم روان دارم
من ز مستی عشق بی‌خبرمکه از آن سود یا زیان دارم
چشم تن بود درفشان از عشقتا کنون جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱

 

عشقت اندر میان جان دارمجان ز بهر تو بر میان دارم
تا مرا بر سر جهان داریبه سرت گر سر جهان دارم
گویی از دست هجر جان نبریغافلم گرنه این گمان دارم
بر سرم هرچه عشق بنوشتستیک به یک بر سر زبان دارم
از اثرهای طالع عشقتچون قضاهای آسمان دارم
بیش پای از قفای هجر منهمن بیچاره نیز جان دارم
جانم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲

 

عشق او در میان جان دارم
عاشق عشق چون بهان دارم
در خرابات مست می گردم
میل خاطر به عاشقان دارم
هر چه دارم ز صورت و معنی
همه با یار در میان دارم
با من از وصل و هجر کمتر گوی
که فراغت از این و آن دارم
کار من عاشقی و میخواریست
تا که جان در بدن روان دارم
با حریفان عاشق سرمست
مجلسی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی