ماه مرداد چون به پایان شد
اثر شفقتی نمایان شد
لیک لطفی که بدتر از قهر است
پادزهری که بدتر از زهر است
گفت با من رئیس شعبهٔ چار
که رسیده است حکمی از دربار
که ز تهران برون فرستیمت
خود بفرمای چون فرستیمت
جز خراسان که نیست رخصت آن
به کجا رفت خواهی از تهران؟
گفتم ارنیست رخصت مشهد
حبس بهتر مرا ز نفی بلد
میتوانم در آن شریف مقام
زندگانی کنم بر اقوام
لیک جای دگر غریب افتم
از همه چیز بینصیب افتم
که مرا نیست خانه و لانه
نه اثاثی فراخور خانه
هم نه آزادیئی که کارکنم
خوبش را صاحب اعتبارکنم
پس همان به که اندرین محبس
بگذرانم بسان مرغ قفس
وز سر شوق هفتهای یکبار
زن و اطفال راکنم دیدار
گفت ناچار بایدت رفتن
امر دربار را پذیرفتن
چار ناچار چون چنان دیدم
اصفهان را به حبس بگزیدم
گفتم این شهر شهر شاهانست
جای یاران و نیکخواهانست
اصفهان نیمهٔ جهان گفتند
نیمی از وصف اصفهان گفتند
دوستانی عزیز دارم نیز
چیست بهتر ز دوستان عزیز
خواستم رخصتی که در این حال
بروم شب به نزد اهل و عیال
چون که بود از وظیفه ی مردی
خواستمزوبهحجبو خونسردی
کاز پس پنجماهه رنج فراق
امشب از جفت خود نباشم طاق
گرچه بود آن وظیفه اخلاقی
نپذیرفتش از قرمساقی
عصر زی خانه رهسپر گشتم
شب دوباره به حبس برگشتم
ظهر فردا سوار فُرد شدم
تا صفاهان ز صدمه خرد شدم
در صفاهان شدم به خانهٔ صدر
شیخ عبدالحسین عالی قدر
میهمان کرد بنده را چل روز
شرمسارم ز لطفهاش هنوز
دوستانی در اصفهان دارم
که ز هر یک صد امتنان دارم
عرضه کردند بر من آن احباب
آن یکی خانه وان دگر اسباب
سیدی نام او به علم علم
خانهام داد از طریق کرم
آن یکی پرده داد و قالیچه
دگری فرش داد و قالیچه
سر و سامانکی به خود دادم
پس پی بچهها فرستادم
کودکان آمدند با مادر
لَله و دایه، کلفت و نوکر
خانهام بود برکرانه شهر
کرد ازین رو پلیس با من قهر
لاجرم دزد زد به خانهٔ ما
کرد پر شیون آشیانه ی ما
دزد کز جانب پلیس آید
هرچه کالا برد نفیس آید
لیک گفتند این مثل زین پیش
نبرد دزد خانهٔ درویش
دزد دانا به گنج و کان زندا
دزد ناشی به کاهدان زندا
چون بدانستم این معامله چیست
وان اداهای ابلهانه ز کیست
به سرایی شدم که هست ایمن
من ز نظمیه و پلیس از من
هست آزادهای صفاهانی
نیکمردی به نام سلطانی
نیکبختی رفیق و خوش محضر
دوستدار کمال و اهل هنر
هم خردمند و هم سخندانست
با سواد است و عین انسانست
خانهٔ خویش را به من یله کرد
از کرم با خدا معامله کرد
نیز چون یافت تنگدستی من
گفت تقدیم تست هستی من
این تعارف ازو نپذرفتم
جز دو پنجاه قرض نگرفتم
لیک روحم رهین همت اوست
گردنم زبر بار منت اوست
خاندان امین به من یارند
همه چون «اعتماد تجارند»
وز پزشکان چو مصطفی و امین
غث معنی ز هر دو گشته سمین
دوستان دگرکه تا هستم
به عنایات جمله پا بستم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن، شاعر از دوران تبعید و دشواریهای زندگیاش میگوید. هنگامی که به او دستور تبعید از تهران داده میشود، ترجیح میدهد به جایی برود که دیگر غریب نباشد. او انتخاب میکند که به اصفهان برود، شهری که دوستان و یارانش در آنجا هستند. در اصفهان، دوستانش به او کمک میکنند و او را به خانه و اسباب زندگیاش تامین میکنند. اگرچه در این مدت دزدی به خانهاش حمله میکند، شاعر به خوبی درک میکند که این اتفاقات به خاطر اوضاع نابسامان است. در نهایت، او از محبت و یاری دوستانش سپاسگزار است و این دوستیها را ستایش میکند. متن به خوبی نشاندهندهی اهمیت دوستی و یاری در سختیهای زندگی است.
هوش مصنوعی: وقتی ماه مرداد به پایان میرسد، نشانهای از محبت و مهربانی قابل مشاهده میشود.
هوش مصنوعی: اما لطفی وجود دارد که از خشم بدتر است؛ مانند پادزهری که خود از زهر خطرناکتر است.
هوش مصنوعی: رئیس شعبهٔ چهار به من گفت که حکمی از دربار به دستش رسیده است.
هوش مصنوعی: من خودم تو را از تهران بیرون میفرستم، حالا تو بفرما که چگونه باید این کار را انجام دهم.
هوش مصنوعی: به جز خراسان، هیچ کجا اجازه رفتن نیست، پس از تهران میخواهی به کجا بروی؟
هوش مصنوعی: گفتم اگر اجازهی رفتن به مشهد نیست، شرایط حبس بهتر است از اینکه از وطن دور شوم.
هوش مصنوعی: میتوانم در آن جایگاه والا زندگی کنم و با مردم مختلف ارتباط برقرار کنم.
هوش مصنوعی: اما در جایی دیگر آوارگی را تجربه میکنم و از همه چیز بیبهره هستم.
هوش مصنوعی: من هیچ خانه و جایی ندارم و وسایلی هم برای زندگی ندارم که نشاندهنده یک خانه باشد.
هوش مصنوعی: من آزادیای ندارم که بتوانم به درستی از آن استفاده کنم و آن را به دیگران نشان دهم.
هوش مصنوعی: بهتر است که در این زندان بگذرانم، مثل پرندهای در قفس.
هوش مصنوعی: از روی شادی و عشق، هر هفته یک بار خانواده و فرزندانم را دیدار میکنم.
هوش مصنوعی: او گفت که چارهای جز رفتن نداری و باید به قبول کردن دستورات دربار تن بدهی.
هوش مصنوعی: وقتی دیدم که اصفهان این طور شده، ناچار تصمیم به ترک آنجا گرفتم و به حبس و دوری از آنجا رفتم.
هوش مصنوعی: گفتم این شهر محل زندگی پادشاهان و مکانی برای دوستان و نیکوکاران است.
هوش مصنوعی: اصفهان را به عنوان نیمهای از دنیا میشناسند، چرا که نیمی از زیباییهای دنیا را در خود جای داده است.
هوش مصنوعی: من دوستان عزیز و گرانقدری دارم که هیچ چیز برای من بهتر از آنها نیست.
هوش مصنوعی: خواستم اجازه بگیرم که در این حال، شب به دیدن خانوادهام بروم.
هوش مصنوعی: وقتی از مسئولیتهای مردانه سخن به میان میآید، خواستهام از تو نه با شرم و خجالت، بلکه با آرامش و وقار باشد.
هوش مصنوعی: امشب پس از پنج ماه سختی و دوری، دیگر نمیتوانم بدون همراه خود بمانم.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه عدم پذیرش او از وظیفه اخلاقیاش میتواند بحران اخلاقی به شمار بیاید، اما او همچنان این بار را به دوش نمیکشد.
هوش مصنوعی: در عصر، از خانه بیرون رفتم و بعد از مدتی دوباره به زندان برگشتم.
هوش مصنوعی: ظهر فردا سوار بر اسب شدم و به سمت اصفهان رفتم، ولی در این مسیر دچار مشکلات و ناراحتیهایی شدم.
هوش مصنوعی: در اصفهان به خانهٔ شیخ عبدالحسین، که شخصیت برجستهای بود، رفتم.
هوش مصنوعی: میهمان به من چنان لطفی کرده است که حالا بعد از چهل روز هنوز هم شرمندهام.
هوش مصنوعی: من در اصفهان دوستانی دارم که به هر یک از آنها بسیار indebted و سپاسگزارم.
هوش مصنوعی: دوستانم خانهای را به من نشان دادند و چیزهای دیگر را نیز به نمایش گذاشتند.
هوش مصنوعی: سیدی به من برکت علم بخشید و با لطف و مرحمت خود، به خانهام نور علم را وارد کرد.
هوش مصنوعی: یک نفر پردهای را ارائه داد و فرد دیگری قالیچهای را برای فرش کردن زمین آماده کرد.
هوش مصنوعی: من به خودم نظم و ترتیبی دادم و سپس برای بچهها پیام فرستادم.
هوش مصنوعی: کودکان به همراه مادر، پرستار و خدمتکاران به اینجا آمدند.
هوش مصنوعی: من در حاشیه شهر زندگی میکردم و به همین دلیل پلیس از من دلخور شد.
هوش مصنوعی: بیتردید دزد به خانهمان حمله کرد و باعث شد که در این مکان زنگ و سوز و گداز برافراشته شود.
هوش مصنوعی: اگر دزد از سمت پلیس بیاید، هر کالایی که بدزدد، بسیار باارزش و گرانبها خواهد بود.
هوش مصنوعی: اما گفتند که مثل این، دزد خانهٔ درویش را به جلو نمیبرد.
هوش مصنوعی: دزد باهوش به مکانهای با ارزش و گنجینهها میرود، اما دزد نابلد به جاهای بیارزش و معمولی سر میزند.
هوش مصنوعی: وقتی فهمیدم که این کار چه معنایی دارد و این رفتارهای نادانانه از چه کسی ناشی میشود.
هوش مصنوعی: به مکانی رفتم که در آن از دست نظمیه و پلیس در امان هستم.
هوش مصنوعی: در صفاهان، مرد نیکوکار و آزادی به نام سلطان وجود دارد.
هوش مصنوعی: خوشبختی در دوستی است و در همراهی با کسانی که به کمال و هنر علاقهمندند.
هوش مصنوعی: او هم عاقل و داناست و هم به علم و دانش آشناست، او به درستی مصداق واقعی انسان است.
هوش مصنوعی: با لطف و بزرگواری، خانهاش را به من بخشید؛ این کار او نشاندهندهی معاملهی نیکو با خداوند است.
هوش مصنوعی: وقتی او متوجه نیازمندی من شد، گفت که وجود من را به تو هدیه میکنم.
هوش مصنوعی: من این تعارف را از او قبول نکردم و تنها پنجاه تومان قرض گرفتم.
هوش مصنوعی: اما روح من وابسته به تلاش و همت اوست و گردنم زیر بار مسئولیت و لطف اوست.
هوش مصنوعی: خاندان امین به من کمک میکنند، زیرا مثل تاجرانی که به یکدیگر اعتماد دارند، به من اعتماد دارند.
هوش مصنوعی: از پزشکان، مانند محمد که تنها و مورد اعتماد است، معنی خوب و مفید از هر دو برای او بهدست آمده است.
هوش مصنوعی: من به کمک دوستانم تا زمانی که هستم، به همهی نعمتها و محبتهای آنها پایبند هستم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون بیامد بوعده بر سامند
آن کنیزک سبک زبام بلند
برسن سوی او فرود آمد
گفتی از جنبشش درود آمد
جان سامند را بلوس گرفت
[...]
چیست آن کاتشش زدوده چو آب
چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب
نیست سیماب و آب و هست درو
صفوت آب و گونه سیماب
نه سطرلاب و خوبی و زشتی
[...]
ثقة الملک خاص و خازن شاه
خواجه طاهر علیک عین الله
به قدوم عزیز لوهاور
مصر کرد و ز مصر بیش به جاه
نور او نور یوسف چاهی است
[...]
ابتدای سخن به نام خداست
آنکه بیمثل و شبه و بیهمتاست
خالق الخلق و باعث الاموات
عالم الغیب سامع الاصوات
ذات بیچونش را بدایت نیست
[...]
الترصیع مع التجنیس
تجنیس تام
تجنیس تاقص
تجنیس الزاید و المزید
تجنیس المرکب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.