گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۳

 

ای سیه گر سپید کاری توسرخ رویی و سبز داری تو
من به جان سوختم بگو آخربا شب و روز در چه کاری تو
روز به کار تو کی توانم بردزانکه بس بوالعجب نگاری تو
کار ما را قرار می ندهیدلبری سخت بی قراری تو
نیست بویی ز وصل تو کس رازانکه همرنگ روزگاری تو
غم من خور که غم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار