گنجور

 
حکیم نزاری قهستانی
 

شب یلدا سرشت زنگی رنگ

دست چون برد بر سبو زد سنگ

گفت با آفتاب روشن دل

«کز محیط فلک به مرکز گِل

در زمانی چو بادپیمایم

همچو مرغ از هوا فرود آیم

تو به روز و شبی به رعنایی

کرۀ خاک را بپیمایی

گر جهانگیری از دی آموزی

ببری ننگ و عار نوروزی

سرسالت به جای خویش آرد

حیف از آن خان و مان که پیش آرد

بره ای در تنور آویزند

نیم سیرت ز خوان برانگیزند

از بزرگی و شهریاری تو

جز کله گوشه ای چه داری تو

گِل همان ریزه های زر دارد

در دهان تو نیز اگر دارد»

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.