گنجور

 
حکیم نزاری

شب‌ِ یلدا‌سرشت‌ِ زنگی‌رنگ

دست چون برد‌، بر سبو زد سنگ

گفت با آفتاب‌ِ روشن‌دل

«کز محیط فلک به مرکز گِل

در زمانی چو باد پیمایم

همچو مرغ از هوا فرود آیم

تو به روز و شبی به رعنایی

کرۀ خاک را بپیمایی

گر جهانگیری از دی آموزی

ببری ننگ و عار نوروزی

سرسالت به جای خویش آرد

حیف از آن خان و مان که پیش آرد

بره‌ای در تنور آویزند

نیم سیرت ز خوان برانگیزند

از بزرگی و شهریاری تو

جز کله‌گوشه‌ای چه داری تو‌؟

گِل همان ریزه‌های زر دارد

در دهان تو نیز اگر دارد»

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

چون بیامد بوعده بر سامند

آن کنیزک سبک زبام بلند

برسن سوی او فرود آمد

گفتی از جنبشش درود آمد

جان سامند را بلوس گرفت

[...]

مسعود سعد سلمان

چیست آن کاتشش زدوده چو آب

چو گهر روشن و چو لؤلؤ ناب

نیست سیماب و آب و هست درو

صفوت آب و گونه سیماب

نه سطرلاب و خوبی و زشتی

[...]

ابوالفرج رونی

ثقة الملک خاص و خازن شاه

خواجه طاهر علیک عین الله

به قدوم عزیز لوهاور

مصر کرد و ز مصر بیش به جاه

نور او نور یوسف چاهی است

[...]

سنایی

ابتدای سخن به نام خداست

آنکه بی‌مثل و شبه و بی‌همتاست

خالق الخلق و باعث الاموات

عالم الغیب سامع الاصوات

ذات بیچونش را بدایت نیست

[...]

وطواط

الترصیع مع التجنیس

تجنیس تام

تجنیس تاقص

تجنیس الزاید و المزید

تجنیس المرکب

[...]