گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۰

 

هر که خصم اندر او کمند انداختبه مراد ویش بباید ساخت
هر که عاشق نبود مرد نشدنقره فایق نگشت تا نگداخت
هیچ مصلح به کوی عشق نرفتکه نه دنیا و آخرت درباخت
آن چنانش به ذکر مشغولمکه ندانم به خویشتن پرداخت
همچنان شکر عشق می‌گویمکه گرم دل بسوخت جان بنواخت
سعدیا خوشتر از حدیث تو نیستتحفه روزگار اهل شناخت
آفرین بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۳

 

رودکی چنگ بر گرفت و نواختباده انداز، کو سرود انداخت
زان عقیقین میی، که هر که بدیداز عقیق گداخته نشناخت
هر دو یک گوهرند، لیک به طبعاین بیفسرد و آن دگر بگداخت
نابسوده دو دست رنگین کردناچشیده به تارک اندر تاخت


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵

 

روزگار از رخ تو شمعی ساختآتشی در نهاد ما انداخت
ما طلب‌گار عافیت بودیمدر کمین بود عشق، بیرون تاخت
سوختم در فراق و نیست کسیکه مرا چاره‌ای تواند ساخت
مگر او رحمتی کند، ورنههر کرا او بزد، کسی ننواخت
عاشقانش چرا کشند به دوش؟سر، که در پای دوست باید باخت
اوحدی آن چنان درو پیوستکه نخواهد به خویشتن پرداخت
سخن او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیر معزی » قطعات » شمارهٔ ۴

 

شاه بهرامشاه بن مسعود
خواجه مسعود سعد را بنواخت
از کرم حق شعر او بگزارد
وز خرد قدر فضل او بشناخت
کز سواران فضل بهتر از او
کس به ‌چوگان فضل ‌گوی نیاخت
زرّ کانی بیافت وقت سخن
زرّ طبعی که در سخن بگداخت
در سخن زر چو او که داند یافت
در سخن دُرّ چو او که یارد ساخت
تا معزی قصایدش بشنید
دل ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۱

 

دوش برقع ز روی باز انداخت
گفت باید مرا به من بشناخت
در خودی خودت بباید سوخت
با مراد منت بباید ساخت
تا درو جان جان نزول کند
خانه باید ز خویشتن پرداخت
سر تسلیم پیش گیر چو چنگ
متغیر مشو ز ضربِ نواخت
ایمنش کرد و فارغ از دوزخ
آتش عشق هر که را بنواخت
نکند اعتراض بر مجنون
هر که با عاقلان کند انداخت
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری