گنجور

حکایت در عدل سلطان

 
سنایی غزنوی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان
 

گفت روزی حکایتی پیری

که مرا بُد نشانهٔ تیری

کاندر آن روزگار شاهی بود

عالم عدل را پناهی بود

داد و انصاف و عدل گستردی

هرکسی بر ز بِرّ او خوردی

گفت روزی به رهزنی در تاخت

دید در بند کرده کاله و ساخت

بندیی چند دید بسته به بند

دزد گریان و بندیان زان خند

زود نزدیک راهزن رفتش

دُر تحقیق راهزن سفتش

گفتش این خنده و گرستن چیست

واین چنین مال و بند بستهٔ کیست

گفت ما راست این گرستن زار

که چنین نعمت از یمین و یسار

گِرد کردند از حرام و حلال

جمع کردند زرّ و کاله و مال

رخت بر باد گشته در بندند

برخود و عادلان همی خندند

ظلم شد عدل و روز شد شب ما

زان همی نشنوند یاربِ ما

عادلانیم لیک با فن خویش

بند برداشتیم از تن خویش

هرکه او عدل خویش بگذارد

ظالمی را خدای بگمارد

تا برآرد ز مال و جانش دمار

ظلم او را به ظلم سازد کار

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.