گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲۸

 

دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدممست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدموز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندمنای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستممن به دست وی و از بی‌خبران پرسیدم
ساده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷

 

منم آن دزد که شب نقب زدم ببریدمسر صندوق گشادم گهری دزدیدم
ز زلیخای حرم چادر سر بربودمچو بدیدم رخ یوسف کف خود ببریدم
سر سودای کسی قصد سر من داردکی برد سر ز کف آنک از آن سر دیدم
چو بگفتم نبرم سر سر من گفت آمینچون غمش کند ز بیخم پس از آن روییدم
این چه ماه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

وحشی » گزیده اشعار » غزلیات » غزل ۲۹۶

 

منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدمبوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشیدطاقت من چو همین بود چه می رنجیدم
غیردانست که از مجلس خاصم راندیشب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم
یاد آن روز که دامان توام بود به دستمی‌زدی خنجر و من پای تو می‌بوسیدم
وحشی از عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹

 

باز سرگشتهٔ مژگان سیهی گردیدمباز خود را هدف تیر ملامت دیدم
بازم افکند ز پا شکل همایون فالیباز بر خاک رهی قرعهٔ صفت گردیدم
باز طفلی لب شوخم ز طرب خندان ساختباز بر پیر خرد ذوق تو می‌خندیدم
باز در وادی غیرت به هوای صنمیقدمی پیش نهادم قدحی نوشیدم
باز از کشور افسرده دلی رفته برونشورش انگیز بیابان بلا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۰

 

چون متاع دو جهان را به خرد سنجیدماز همه حسن تو و عشق خود افزون دیدم
در قدح شد چو می عشق فلک حیران ماندزان دلیری که من از رطل گران نوشیدم
پای در ملک محبت چو نهادم اولاز جنون راه سر کوی بلا پرسیدم
عقل در عشق تو انگشت ملامت بر منآن قدر داشت که انگشت نما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲

 

با تو آن روز که شطرنج محبت چیدم

ماتی خود ز تو در بازی اول دیدم

هوسم رخ به رخ شاه خیال تو نشاندآن قدر کز رخ شرم تو خجل گردیدم
اسب جرات چو هوس تاخت به جولانگه عشقمن رخ از عرصهٔ راحت طلبی تابیدم
استخوان‌بندی شطرنج جهان کی شده بودصبح ابداع که من مهر تو می‌ورزیدم
هجر چون اسب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰

 

ای خوش آن دم که به بستان تو می‌نالیدمسرو بالای تو می‌دیدم و می‌بالیدم
باغ رخسار تو می‌دیدم و دل می‌دادمگرد گل‌زار تو می‌گشتم و گل می‌چیدم
جان به سودای تو می‌دادم و می‌رنجیدیخون ز بیداد تو می‌خوردم و می‌خندیدم
نکتهٔ عشق تو رفتم که نگویم، گفتممحنت هجر تو گفتم که نبینم، دیدم
هر سر موی مرا از تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۳۶

 

روزها شد که برفتی و به خدمت نرسیدم
هیچ کافر مَکَشاد آن چه من از هجر کشیدم
چه نویسم که چه آمد بر سرم تا تو برفتی
چه ملامت که نبردم چه قیامت که ندیدم
آفتابی تو و چون ذرّه سرآسیمه بماندم
در پَی ات بس که بلافایده چون سایه دویدم
در کشیدم ز همه خلقِ جهان سر به خجالت
که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۸۰۳

 

نام آن لب به خط سبز به جانی دیدم
کاغذی بافتم و قند دروه پیچیدم
آن خط از شوق کشیدم من گریان در چشم
حرف حرفش چو قلم گریه کنان بوسیدم
نامه را نیمه به خون سرخ شده و نیمی زرد
نقش آن نام چو بر دیده و رو مالیدم
نقطه آن دهن امکان که ببوسم به خیال
که چو پرگار به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی