گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۷

 

نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدایدر فروبند و همان گنده کسان را می‌گای
کار بوزینه نبوده‌ست فن نجاریدعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توستشرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۳ - در ستایش ترکان خاتون و پسرش اتابک محمد

 

چه دعا گویمت ای سایهٔ میمون هماییارب این سایه بسی بر سر اسلام بپای
جود پیدا و وجود از نظر خلق نهاننام در عالم و خود در کنف ستر خدای
در سراپردهٔ عصمت به عبادت مشغولپادشاهان متوقف به در پرده‌سرای
آفتاب اینهمه شمع از پی و مشعل در پیشدست بر سینه نهندش که به پروانه درآی
مطلع برج سعادت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۸۹

 

تا تو فرمان نبری خلق به فرمان نروندهرگزش نیک نباشد بد نیکی فرمای
ملک و دولت را تدبیر بقا دانی چیستکو به فرمان تو باشد تو به فرمان خدای


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۱۱

 

تو همه کاخ طرب سازی و خاقانی رادر همه تبریز اندهکده‌ای بینم جای
او بدین یک درهٔ خویش تکلف نکندتو بدین ششدرهٔ خویش تفاخر منمای
ماه در هفت فلک خانه یکی دارد و بسزحل نحس ز من راست به یک جا دو سرای


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴ - در صفت قصر و باغ منصوریه و مدح ناصرالدین طاهر

 

ویحک ای صورت منصوریه باغی و سراییا بهشتی که به دنیات فرستاد خدای
گر به عینه نه بهشتی نه جهانی که جهانعمر کاهست و تو برعکس جهان عمرفزای
نیلگون برکهٔ عنبر گل بسد عرقتآسمانیست که در جوف زمین دارد جای
جویبار تو گهر سنگ شده دریاوارشاخسار تو صدف‌وار شده گوهر زای
برده رضوان ز بهشت از پی پیوندگریاز تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۵ - در مدح فخرالسادة مجدالدین ابوطالب نعمه

 

آخر ای قوم نه از بهر من از بهر خدایدست گیرید مرا زین فلک بی‌سروپای
حال من بنده به وجهی که توان کشف کنیدبر خداوند من آن صورت تایید خدای
عالم مجد که بر بار خدایان ملکستمجد دین آن به سزا بر ملکان بارخدای
میر بوطالب بن نعمه که بی‌نعمت اوآسمان تنگ و زمین مفلس و خورشید گدای
آنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴

 

باز هر چند که در دست شهان دارد جاینیست در سایه‌اش آن یمن که در پر همای
هر که زین گنبد گردنده کناری نگرفتچون مه نو بهمه شهر شد انگشت نمای
ایکه امروز ممالک بتو آراسته استملک را چون تو بیادست بسی ملک آرای
هر کفی خاک که بر عرصهٔ دشتی بینیرخ ماهی بود و فرق شهی عالی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

از برای دلم ای مطربهٔ پرده‌سرایچنگ بر ساز کن و خوش بزن و خش بسرای
از حریفان صبوحی به جز از مردم چشمکس نگیرد به مئی دست من بی سر و پای
چنگ اگر زانکه ز بی همنفسی می‌نالدباری از همنفس خویش چه می‌نالد نای
امشب از زمزمهٔ پرده‌سرا بی خبرمای حریفان برسانید بدوشم بسرای
گفتم از باد صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۷

 

پرده ابر سیاه از مه تابان بگشایروز را از شکن طرهٔ شبگون بنمای
کاکل مشک فشان برمه شب پوش مپوشسنبل غالیه سا بر گل خود روی مسای
سپه شام بدان هندوی مشکین بشکنگوی خورشید بدان زلف چو چوگان بربای
هر که در ابروی چون ماه نوت دارد چشمگردد از مهر تو چون ماه نو انگشت نمای
حال من با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۰

 

ای توانگر در خود برمن مسکین بگشای
بیخودم کن نفسی وبخودم ره بنمای
روی بنمای که چون جسم بجان محتاجست
دل بدیدار تو ای صورت تو روح افزای
سوی میدان تفاخر شو ودر پای فگن
زلف چوگان سرو گوی از همه خوبان بر بای
بر سر کوی تو تا چند بآب دیده
خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای
در ره عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۷

 

در تو، ای دوست به خون ریختنم داری رای
تو همین روی نما، تیغ خود از خون پالای
تن من موی شده، غم نیز گرهی شد در وی
ناوک غمزه زن و آن گره از مو بگشای
می کنم هر نفسی ناله ز دم دادن تو
کاستخوان تهیم در دم سردت چون نای
در پیت رفت دل سوخته و داغ بماند
خستگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۲۱

 

گر نداری خبر از چشمه ی حیوان به من آی
تا به سرچشمه ی خضرت برم انگشت نمای
اگرت طاقت تشنیعِ جَهول است بیا
در خرابات و درِ می‌کده بر خود بگشای
نی غلط رفت که از خویش برون آمدن است
وان جهانی‌ست که آن‌جا نه جهان است و نه جای
وان چه جای است و مقاماتِ برانداختگان
که در آن‌جا نبود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری