گنجور

 
سیف فرغانی
 

ای توانگر در خود برمن مسکین بگشای

بیخودم کن نفسی وبخودم ره بنمای

روی بنمای که چون جسم بجان محتاجست

دل بدیدار تو ای صورت تو روح افزای

سوی میدان تفاخر شو ودر پای فگن

زلف چوگان سرو گوی از همه خوبان بر بای

بر سر کوی تو تا چند بآب دیده

خاک را رنگ دهیم از مژه خون پالای

در ره عشق تو گردست کسی برتابد

من بسر سیر کنم گر دگری کرد بپای

پیش سلطان تو یک بنده بود جمع ملوک

زیر ایوان تو یک حجره بود هر دو سرای

ما بهمت زسلاطین بگذشتیم ارچه

اندرین شهر غریبیم ودرین کوی گدای

بر سر خاک در دوست اگر زر یابیم

بر نگیریم و چو خاکش بگذاریم بجای

سیف فرغانی از بخت مدد خواه که هست

سر بی مغز تو پیمانه سودا پیمای