گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکنادکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرستابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
از بتان حال دل گمشده می‌پرسیدمخنده‌ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
در تب عشق به جان کندن هجران شده‌امناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگوهست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق

 

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مراناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سرمنت آنگونه شوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار