گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱

 

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرسکه چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس
کس به امید وفا ترک دل و دین مکنادکه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس
به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیستزحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

جامی » دیوان اشعار » خاتمة الحیات » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۱

 

خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرس
شاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس
یاد آن روز که سر دهنت پرسیدم
لب گرفتی ز سر ناز به دندان که مپرس
روزی از بیم کسان زیر لبم پرسیدی
یافتم ذوقی ازان پرسش پنهان که مپرس
سر خوبانی و سامان جهان آشوبان
بی تو زانسان شده ام بی سر و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

باز آشفته‌ام از خوی تو چندان که مپرستابها دارم از آن زلف پریشان که مپرس
از بتان حال دل گمشده می‌پرسیدمخنده‌ای کرد نهان آن گل خندان که مپرس
در تب عشق به جان کندن هجران شده‌امناامید آن قدر از پرسش جانان که مپرس
محتشم پرسد اگر حال من آن سرو بگوهست لب تشنه پابوس تو چندان که مپرس


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰ - گله عاشق

 

آتشی زد شب هجرم به دل و جان که مپرسآن چنان سوختم از آتش هجران که مپرس
گله ئی کردم و از یک گله بیگانه شدیآشنایا گله دارم ز تو چندان که مپرس
مسند مصر ترا ای مه کنعان که مراناله هائی است در این کلبه احزان که مپرس
سرونازا گرم اینگونه کشی پای از سرمنت آنگونه شوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

 

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس
که چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس
کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم
آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس
جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏اند
اهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس
من به این دانش ناقص که به خود پندارم
زحمتی می‏کشم از مردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی