گنجور

 
نظام قاری
 

دارم از زلف سیاهت گله چندان که مپرس

که چنان زو شده ام بیسرو سامان که مپرس

در جواب او

دارم از بیسرو پائی گله چندان که مپرس

شده بیرخت چنانم من عریان که مپرس

هم زمستان زقضا نیست بپایم شلوار

همه کس طعنه زنان این که مبین آن که مپرس

بهر تشریف کسی مدح لئیمان مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

بیکی جامه فاخر که بپوشم گه گه

میرسد آن بمن از چشم حسودان که مپرس

گفته بودم نکشم جیب بتان لیک ببر

شیوه میکند آن جیب زر افشان که مپرس

از پی پیرهن و داریه و زوده زفارس

تا بحدیست مرا میل سپاهان که مپرس

در بهاران دلم از جامه کرباس گرفت

اشتیاقست مرا با رخ کتان که مپرس

فتنه میکند آن گوی در و زر قاری

در بر اطلس و کمخای گلستان که مپرس