گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۸

 

کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذردوان چه تیرست که در جوشن جان می‌گذرد
آن نه شخصی که جهانیست پر از لطف و کمالعمر ضایع مکن ای دل که جهان می‌گذرد
آشکارا نپسندد دگر آن روی چو ماهگر بداند که چه بر خلق نهان می‌گذرد
آخر ای نادره دور زمان از سر لطفبر ما آی زمانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴۲

 

از میان تیغ برآورد که زمان می گذرد
وقت پیرایش گلزار جهان می گذرد
غافلان پشت به دیوار فراغت دارند
عمر هر چند که چون آب روان می گذرد
می کند خواب فراغت به شبستان عدم
هر که اینجا سبک از خواب گران می گذرد
می شود رو به قفا روز قیامت محشور
چون شرر هر که ز دنیا نگران می گذرد
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴۳

 

کعبه از کوی تو لبیک زنان می گذرد
زمزم از خاک درت اشک فشان می گذرد
با همه تار تعلق که در او پیچیده است
شمع در نیم نفس از سر جان می گذرد
اگر این است فلک، روز و شب عشرت ما
در شب جمعه و روز رمضان می گذرد
قصه خنجر الماس مگویید به ما
که در اینجا سخن از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

به ره او چه غم آن را که ز جان می‌گذردکه ز جان در ره آن جان جهان می‌گذرد
از مقیم حرم کعبه نباشد کمترآنکه گاهی ز در دیر مغان می‌گذرد
نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادمکه بد و نیک جهان گذران می‌گذرد
دل بیچاره از آن بیخبر است ار گاهیشکوه از جور تو ما […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۲۸

 

تو که روزت به نشاط دل و جان می گذرد
شب، چه دانی، که مرا بی تو چسان می گذرد؟
آب خوش می خورد این خلق ز سیل چشمم
بس که دل سوخته زان آب روان می گذرد
قامتت راست چو تیر است و عجایب تیری
که ز من دور و مرا در دل و جان می گذرد
ناوک چشم توام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی