گنجور

 
صغیر اصفهانی

به تغافل همه روزان و شبان می‌گذرد

حیف از این عمر که در خواب گران می‌گذرد

از بد و نیک جهان قصه مخوان باده بخور

شادی این که بد و نیک جهان می‌گذرد

راستی قابل این نیست جهان گذران

که بگوییم چنین است و چنان می‌گذرد

تا بگیری کُلَه از سر رَوَد ایّامِ بهار

تا نهی باز به سر فصل خزان می‌گذرد

گذراند ز کمان فلکت شستِ قضا

همچو تیری که به ناگه ز کمان می‌گذرد

وضع گیتی طلب از مهتر سیاحان مهر

که بر او سیر کران تا به کران می‌گذرد

هر نفس عمر تو بی‌سود کسان است صغیر

گر به تحقیق ببینی به زیان می‌گذرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

کیست آن فتنه که با تیر و کمان می‌گذرد

وان چه تیرست که در جوشن جان می‌گذرد

آن نه شخصی که جهانیست پر از لطف و کمال

عمر ضایع مکن ای دل که جهان می‌گذرد

آشکارا نپسندد دگر آن روی چو ماه

[...]

امیرخسرو دهلوی

تو که روزت به نشاط دل و جان می‌گذرد

شب، چه دانی، که مرا بی‌تو چه سان می‌گذرد؟

آب خوش می‌خورد این خلق ز سیل چشمم

بس که دل‌سوخته زان آب روان می‌گذرد

قامتت راست چو تیر است و عجایب تیری

[...]

حیدر شیرازی

بت شکرسخن پسته‌دهان می‌گذرد

مَهِ خورشیدرخ موی‌میان می‌گذرد

خلق شیراز! بدانید و نظر باز کنید

کآفت مرد و زن و پیر و جوان می‌گذرد

تا من از سینهٔ مجروح سپر ساخته‌ام

[...]

صائب تبریزی

از میان تیغ برآور که زمان می‌گذرد

وقت پیرایش گلزار جهان می‌گذرد

غافلان پشت به دیوار فراغت دارند

عمر هرچند که چون آب روان می‌گذرد

می‌کند خواب فراغت به شبستان عدم

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
هاتف اصفهانی

به ره او چه غم آن را که ز جان می‌گذرد

که ز جان در ره آن جان جهان می‌گذرد

از مقیم حرم کعبه نباشد کمتر

آنکه گاهی ز در دیر مغان می‌گذرد

نه ز هجران تو غمگین نه ز وصلت شادم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه