گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹

 

رونق عهد شباب است دگر بستان رامی‌رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
ای صبا گر به جوانان چمن بازرسیخدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
گر چنین جلوه کند مغبچه باده فروشخاکروب در میخانه کنم مژگان را
ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگانمضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم این قوم که بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷

 

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان راچه کند گوی که عاجز نشود چوگان را
سروبالای کمان ابرو اگر تیر زندعاشق آنست که بر دیده نهد پیکان را
دست من گیر که بیچارگی از حد بگذشتسر من دار که در پای تو ریزم جان را
کاشکی پرده برافتادی از آن منظر حسنتا همه خلق ببینند نگارستان را
همه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۳

 

ای که انکار کنی عالم درویشان راتو ندانی که چه سودا و سرست ایشان را
گنج آزادگی و کنج قناعت ملکیستکه به شمشیر میسر نشود سلطان را
طلب منصب فانی نکند صاحب عقلعاقل آنست که اندیشه کند پایان را
جمع کردند و نهادند و به حسرت رفتندوین چه دارد که به حسرت بگذارد آن را
آن به در می‌رود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۱

 

وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را
کار موقوف به وقت است که چون وقت رسید
خوابی از بند رهانید مه کنعان را
اشک اگر پای شفاعت نگذارد به میان
که جدا می کند از هم دو صف مژگان را؟
به که ارباب شفاعت به سر خویش زنند
نکهت منت اگر هست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۳

 

مژه مانع نشود اشک سبک جولان را
دامن بحر به فرمان نبود مرجان را
سرکشی لازم حسن است در ایام وصال
کعبه در موسم حج جمع کند دامان را
رخنه برق، هم از ابر به هم می آید
گریه هموار کند زخم لب خندان را
چین به پیشانی چون آینه خویش مزن
تنگ بر طوطی خوش حرف مکن میدان را
آنچه بر روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۲

 

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را
این سفالی است که سیراب کند ریحان را
پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز
نرود قطره آبی به گلو دهقان را
نقد احسان فلک همسفر سیماب است
پهن چون صبح به دریوزه مکن دامان را
جز سر دار فنا کیست به گردن گیرد
در همه روی زمین این سر بی سامان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۴

 

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را
چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟
کاش یک بار به سر منزل ما می آمد
آن که بر تربت ما ریخت گل و ریحان را
پیشدستی کن و دیوان خود امروز بپرس
چه ضرورست به فردا فکنی دیوان را؟
چه کند پرده ناموس به بی تابی عشق؟
بادبان بال و پر سیر بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲

 

روز وصلم به تن آرام نباشد جان راکه دمادم کند اندیشه شب هجران را
آه اگر عشوه گری‌های زلیخا سازدغافل از حسرت یعقوب مه کنعان را


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱

 

در دل عاشق اگر قدر بود جانانرا
نظر آنست که در چشم نیارد جانرا
تو اگر عاشقی ای دل نظر از جان برگیر
خود بجان تو نباشد طمعی جانانرا
دعوی عشق نشاید که کند آن بدعهد
که چو سختی رسدش سست کند پیمانرا
قومی از دوستیش دشمن جان خویشند
ای توانگر بنگر همت درویشانرا
همتت گر بدو عالم نگرانی دارد
تو بدان لاشه بسر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵

 

جان به لب آمد و بوسید لب جانان راطلب بوسهٔ جانان به لب آرد جان را
سر سودا زده بسپار به خاک در دوستکه از این خاک توان یافت سر و سامان را
صد هزاران دل گم گشته توان پیدا کردگر شبی شانه کند موی عبیر افشان را
زده ره عقل مرا، حور بهشتی روییکه به یک عشوه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶

 

ترک چشم تو بیارست صف مژگان راتیره بخت آن که بدین صف نسپارد جان را
فارغم در غم عشق تو ز ویرانی دلکه خرابی نرسد مملکت ویران را
گر نبودی هوس نقطهٔ خالت بر سرپشت پایی زدمی دایرهٔ امکان را
شد فزون بس که خریدار لبت می‌ترسمکه نبندند به جان قیمت این مرجان را
چارهٔ زلف زره ساز تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۳۸

 

می بیارید و به می تازه کنید ایمان را
غم جنّات و جهنم نبود رندان را
ترک خود گیر که با خود به مکانی نرسی
که در آن کوی مجالی نبود رضوان را
عاقلان را به مقامات مجانین ره نیست
با چنین قوم که ماییم چه کارایشان را
راز مگشا و گر چاره نباشد این عهد
با کسی بند که باطل نکند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری