گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کردتکیه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایماین قدر هست که تغییر قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دستبه فسوسی که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفتنسبت دوست به هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵

 

پشت بر یار گمان ابرو ما نتوان کردخویشتن را هدف تیر بلا نتوان کرد
کشتهٔ تیغ ملامت برضا نتوان شدحذر از ضربت شمشیر قضا نتوان کرد
گر چه از ما بخطا روی بپیچید و برفتترک آن ترک ختائی بخطا نتوان کرد
قامتش را به صنوبر نتوان خواندن از آنکنسبت سرو خرامان بگیا نتوان کرد
باغبان گومکن افغان که بهنگام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵۵

 

از تپش منع دل بی سر و پا نتوان کرد
منع بیطاقتی قبله نما نتوان کرد
نتوان آب گرفت از جگر تشنه تیغ
دل ز دلدار به تدبیر جدا نتوان کرد
با گهر از صدف پوچ گذشتن سهل است
دو جهان چیست که در عشق فدا نتوان کرد؟
تن چه باشد که دریغ از سگ آن کو دارند؟
استخوان چیست که در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

گفتیم درد تو عشق است و دوا نتوان کرددردم از توست دوا از تو چرا نتوان کرد
گر عتاب است و گر ناز کدام است آن کارکه به اغیار توان کرد و به ما نتوان کرد
من گرفتم ز خدا جور تو خواهد همه کسلیک جور این همه با خلق خدا نتوان کرد
فلکم از تو جدا کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۳

 

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد
حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد
چشم ما روشنی از نور جمالش دارد
یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد
سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم
هیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد
برو از خویش فنا شو به خدا باقی باش
بی فنا پادشهی ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی