گنجور

 
شاه نعمت‌الله ولی
 

با چنین درد دلی میل دوا نتوان کرد

حاصل عمر عزیز است رها نتوان کرد

چشم ما روشنی از نور جمالش دارد

یک دمی نور وی از دیده جدا نتوان کرد

سود و سرمایه همه در سر کارش کردیم

هیچ سودا به از این درد و سرا نتوان کرد

برو از خویش فنا شو به خدا باقی باش

بی فنا پادشهی ملک بقا نتوان کرد

ما حبابیم زده خیمه ای از باد بر آب

بی تکلف به از این نسبت ما نتوان کرد

بینوایان ز در شاه نوا می یابند

گر گدا گریه کند منع گدا نتوان کرد

سیدم اهل صواب است خطائی نکند

توبه گر هست چه گویم که خطا نتوان کرد

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.