گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵

 

در خرابات مغان گر گذر افتد بازمحاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنمخازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالیجز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصوربا خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهانچشم تردامن اگر فاش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۷

 

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازمهمچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجویور نه بسیار بجویی و نیابی بازم
نه چنان معتقدم که‌م نظری سیر کندیا چنان تشنه که جیحون بنشاند آزم
همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیشتو به هر ضرب که خواهی بزن و بنوازم
گر به آتش بریم صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۹۸

 

نظر از مدعیان بر تو نمی‌اندازمتا نگویند که من با تو نظر می‌بازم
آرزو می‌کندم در همه عالم صیدیکه نباشند رفیقان حسود انبازم
درد پنهان فراقم ز تحمل بگذشتور نه از دل نرسیدی به زبان آوازم
چون کبوتر بگرفتیم به دام سر زلفدیده بردوختی از خلق جهان چون بازم
به سرانگشت بخواهی دل مسکینان برددست واپوش که من پنجه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷

 

به غم خویش چنان شیفته کردی بازمکز خیال تو به خود نیز نمی‌پردازم
هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شودهیچ شک نیست که چون روز بداند رازم
گفته بودی: خبری ده، که ز هجرم چونی؟آن چنانم که ببینی و ندانی بازم
عهد کردی که: نسوزی به غم خویش مراهیچ غم نیست، تو می‌سوز، که من میسازم
بعد ازین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳

 

من که از ادعیه خوانان دگر ممتازماز دعای تو به مدح تو نمی‌پردازم
علم مدح تو بیضا علم افراختنی استلیک من از عقبت ادعیه می‌افرازم
روزگاریست که بر دیده و بختت به دعابسته‌ام خواب و به بیداری خود می‌نازم
هست اقبال تو یاور که من ادعیه خوانکار یک ساله به یک روزه دعا می‌سازم
خورد و خوابی که درو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۰

 

شوخ چشمیم کشد دل که کشد از نازم
همنی دار که خود را بر بار اندازم
من چو شمعم که گرم سوز به پایان برسد
سوختن پیش رخ دوست ز سر آغازم
پیش مردم اگر از دیده نیفتادی اشک
هرگز از پرده برون می نفتادی رازم
اگر صدم عیب به می خواری و رندی پیداست
در نهان یک هنرم هست که شاهد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی