گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۶۳

 

گر به فرمانِ من سوخته خرمن باشی

من غلام تو و تو خواجگی من باشی

هیچ نقصان نکند مملکت حسنِ ترا

که کم آزار و نکو خلق و فروتن باشی

حاصل از کشتنِ من چیست همین هیچ دگر

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۵

 

ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ می

معجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی

تا به جانت نرسد ذوق نیابی وه وه

تا تجرّع نکنی قدر ندانی هَی هَی

معتقد باش به مستانِ برانداخته دین

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱۸

 

جان برای تو که هم جانی و هم جانانی

سر فدای تو وگرنه من و سرگردانی

سرسری از سر کوی تو نیارم برخاست

کار دشوار نگیرند بدین آسانی

خام را طاقت پروانه‌ی پر سوخته نیست

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۳

 

گر ز دردِ دلِ من یک ورقی برخوانی

صورتِ حالِ من آن گه به حقیقت دانی

تا به حسنِ رخِ یوسف صفتی مغروری

می نداری خبر از سوزِ دلِ کنعانی

هیچ مشفق به نصیحت ز تو خود می‌پرسد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۷

 

با تو رازی‌ست مرا از دگران پنهانی

عاشقِ زار توام ماه‌رخا تا دانی

چشمِ خون ریز تو کشته‌ست منِ مسکین را

دادِ من راستی آن است کزو بستانی

جان و دل هر دو ندارند محلی برِ تو

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۲۸

 

مست و شوریده چنانم که ز بی خویشتنی

من توام هیچ نمی‌دانم اگر خود تو منی

شرطِ اخلاص چنان است ز مبدایِ وجود

که نه من بر تو گزینم نه تو بر من شکنی

وقت وقتی چه شود گر به سرِ ما گذری

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳۰

 

می‌بری از منِ مسکین دل و بر می‌شکنی

بس تو خود هیچ سخن نیست که در خونِ منی

خویشتن را به ارادت به تو دادم گفتم

عالمِ شیفتگی خوش‌تر و بی خویشتنی

اولم لطفِ تو برداشت بدان دل گرمی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۴۱

 

ای ملامت گر اگر شاهدِ ما را بینی

بیش بر ره گذرِ چون و چرا ننشینی

همه چون بیند اعما چو نمی بیند هیچ

تو خود آن دیده نداری که به آنش بینی

تا بدان دیده شوی دیده که نتوانی دید

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۱

 

خاطرم باز به جایی شد و مشکل جایی

چون کنم شخص به جایی دگر و دل جایی

جان و دل ساکن و اعضایِ بدن در تک و پو

مرحلم جای دگر آمد و منزل جایی

بلبل از سوختنِ دل چه خبر می‌دارد

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۲

 

محرمی کو که پیامی برد از من جایی

خدمتی رفع کند پیش جهان آرایی

عجبی ، نادره‌یی ، طُرفه کشی ، چالاکی

شکرینی ، نمکینی ، صنمی ، زیبایی

امشب ای پیکِ صبا گر قدمی رنجه کنی

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۷۶

 

در سر از وصلِ تو هر طایفه را سودایی

در جهان از تو به هر گوشه دگر غوغایی

خلقی از شمعِ جمالِ تو چو پروانه بسوخت

تو خود از حسن نداری به کسی پروایی

سالکان در طلبت بس که جهان گردیدند

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸۰

 

بر امیدِ تو که روزی به سرم بازآیی

منم و دردِ دل و کنج غم و تنهایی

اگرم هیچ حیاتی و بقایی باقی‌ست

آخرالامر مگر مرحمتی فرمایی

از درم باز درآیی و به بر درگیری

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹۳

 

آمدم باز دلی مضطرب از دروایی

تا تو تسکینِ دل مضطربم فرمایی

مرده ای زنده شود گر قدمی رنجه کنی

وه وه ای گر به سر کشته ی هجران آیی

همه شب منتظر عکس خیال رخ تو

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۱

 

اگر از هر دو جهان برشکنی یک رویی

ورنه ای یار کجا با که سخن می گویی

هر چه در دوست شوی محو و در او مستغرق

این توان گفت از اویی نتوان گفت اویی

هر چه او نه ، که و چه کو و کجا، اوست همه

[...]

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰۲

 

بر سر راهِ توام روز و شب آخر کویی

پیش تر زآن که رسد جان به لب آخر کویی

خود نگویی که مرا همْ‌نفسی بود برفت

هم‌ْدمت را نفسی واطلب آخر کویی

دوستان را نپسندند به دشمن‌کامی

[...]

حکیم نزاری
 
 
۱
۷
۸
۹