گنجور

 
حکیم نزاری

ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ می

معجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی

تا به جانت نرسد ذوق نیابی وه وه

تا تجرّع نکنی قدر ندانی هَی هَی

معتقد باش به مستانِ برانداخته دین

بشنو این خورده و طومارِ بزرگی کن طَی

محتسب گفت بیا برشکن از خمر و خمار

بعد ازین توبه کن از مطرب و چنگ و دف و نی

گفتم آری نخورم بیش می و خوردم و عقل

معترض گشت و ز تشویر نشستم در خَوی

باز با عقل درافتادم و گفتم بی جان

آدمی زنده محال است کجا کو که و کی

جانِ من زنده به جامی ست که باشد پُرجان

حِرز من تازه به وردی ست که باشد با حی

گرچه مستان خرابیم چنان می نخوریم

که بود دردِ سر و رنجِ خمارش در پَی

راست چون دایره بر مرکز خم می گردیم

خنب قطب است مگر گویی و مخمور جُدَی

تا بود منطقه و خطّ و محیط و محور

بر نگردم چو نزاری ز مدارِ خُمِ مَی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
رودکی

از خر و پالیک آن جای رسیدم که همی

موزهٔ چینی می‌خواهم و اسب تازی

قطران تبریزی

هنری مرد نباشد بر هر کس خطری

چون چنین است ترا چیست کنون زین هنری

ز محل کرد بدین شهر مرا دهر جدا

ز خطر کرد بدینجای مرا چرخ بری

بی محل باشم لیکن نه بدین بی محلی

[...]

امیر معزی

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی

زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی

نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را

تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی

لعبت چشم منی چشم منت باد نثار

[...]

سنایی

نکند دانا مستی نخورد عاقل می

ننهد مرد خردمند سوی مستی پی

چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترا

نی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی

گر کنی بخشش گویند که می کرد نه او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه