گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۰

 

نوبهار آمد و از هر طرفی سبزه دمید

بلبل از حجره غم رخت به گلزار کشید

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۱

 

صحن فرنی است که فرخنده جمالی دارد

نه چو پالوده که زلف و خط و خالی دارد

عزم همصحبتی قیمه بود اکرا را

دلم از غصه این قصه ملالی دارد

در زمانی که بود چشم تو سرخ از سبزی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۱

 

زلف بر عارض زیبای تو حالی دارد

کیست در شهر که او چون تو جمالی دارد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۲

 

دوش در وقت سحر زلف تو آمد به خیال

رفت مرغ دل من در قفس سینه و بال

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۲

 

بر رخ ماه کلیچه چو عیان شد خط و خال

گرده سفره افلاک پذیرفت زوال

در نیاید به نظر طلعت حلوای برنج

فتد ار صحنک چنگالیم اندر چنگال

خوش بود صحن برنجی که شد آلوده به قند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۲

 

در سر زلف تو تنها نه دل شیدا رفت

جان و سر نیز به هم در سر این سودا رفت

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۲

 

در پی صحنک کاچی، نه دل شیدا رفت

جان سودا زده هم در سر این سودا رفت

دل سودا زده چون بوی مزعفر بشنید

پیش ازو روح، روان از پی خوردنها رفت

بهر پالوده که آیند به استقبالش

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۴

 

گر ترا روی زمین جمله مسلم گردد

تو مپندار که حرص از دل تو کم گردد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۴

 

گر مرا اطعمه دهر مسلم گردد

اشتهایم عجب ار یک نفسی کم گردد

زلبیای عسل این دم چه مرادی به از آن

که در انگشت من خسته چو خاتم گردد

چو شود گرسنه همکاسه مرا بر سر خوان

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۲

 

در دلم آتش جوع از هوس بریان است

دل من در رخ جان پرور نان حیران است

مرهم درد دل من نبود جز کشکک

«این چه دردی است که در سینه مرا پنهان است»

نیست بی یاد برنج و حبشی یک نفسم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۲

 

آه از این درد که از عشق مرا در جان است

این چه سوزی است که در سینه مرا پنهان است

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۹

 

تا مرا واله آن سرو روان ساخته اند

مهر او را وطن اندر دل و جان ساخته اند

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۹۹

 

تا ز گندم به جهان گرده نان ساخته اند

جای او را وطن اندر دل و جان ساخته اند

سر اسرار محبت که نهان در گیپاست

در رخ کله نگر نیک عیان ساخته اند

قد رناج بلائی است که در روی زمین

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۰

 

نوش کن خواجه علی رغم صراحی شکنان

باده تلخ به یاد لب شیرین دهنان

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۰

 

هوس قلیه کدو دارم و اندیشه نان

این مرادست مرا، بار خدایا برسان

سائلی کرد ز گیپا، ز من خسته سوال

گفتم آنجا نتوان گفت که سری است نهان

هست برهان دل گُرسِنه بریان و برنج

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۰۱

 

ای سرشته غم گیپا و کدک در دل من

سوخت در آتش بریان دل بی حاصل من

مشکلم بود که در حلقه گیپا چه بود

حل شد از دولت نان، شکر خدا مشکل من

فکر کر دم که دگر نان نخورم روزی چند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۳

 

یارب این سفره چرمین مرا پر نان کن

معده سوخته ام را تو پر از بریان کن

بهتر از نان و برنج و عسلم چیزی نیست

آنچه بهبود بود از کرم خود آن کن

گشنگی پیش من دلشده دشوار بود

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۳

 

یارب این درد جگر سوز مرا درمان کن

چاره کار من بیدل سرگردان کن

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۱۹

 

من که سر در هوس کله و گیپا دارم

وه به جای درم این شوق و تمنی دارم

گشتم امروز ز اندازه برون، مالیده

صحن ماهیچه پر قیمه تولا دارم

بود آیا که من خسته به شیرین کاری

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۱۲۳

 

آه ازین درد جدائی که مرا بر جگرست

آه ازین آتش جانسوز که هردم به برست

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۲
۳
۴
sunny dark_mode