گنجور

حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۴

 

دل منه بر دنیی و اسباب اوزانکه از وی کس وفاداری ندید
کس عسل بی‌نیش از این دکان نخوردکس رطب بی‌خار از این بستان نچید
هر به ایامی چراغی بر فروختچون تمام افروخت بادش دردمید
بی تکلف هر که دل بر وی نهادچون بدیدی خصم خود می‌پرورید
شاه غازی خسرو گیتی‌ستانآنکه از شمشیر او خون می‌چکید
گه به یک حمله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۴

 

عاشقان پیدا و دلبر ناپدیددر همه عالم چنین عشقی که دید
نارسیده یک لبی بر نقش جانصد هزاران جان‌ها تا لب رسید
قاب قوسین از علی تیری فکندتا سپرهای فلک‌ها را درید
ناکشیده دامن معشوق غیبدل هزاران محنت و ضربت کشید
ناگزیده او لب شیرین لبیچند پشت دست در هجران گزید
ناچریده از لبش شاخ شکردل هزاران عشوه او را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۵

 

برنشین ای عزم و منشین ای امیدکز رسولانش پیاپی شد نوید
دود و بویی می‌رسد از عرش غیبای نهانان سوی بوی آن پرید
هر چه غفلت کور و پنهان می‌کنددود بویش می‌کند آن را سپید
ما ز گردون سوی مادون آمدیمباز ما را سوی گردون برکشید
همچو مریم سوی خرمابن رویمزانک خرمایی ندارد شاخ بید
بس کن و از حرف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱

 

لشکر شب رفت و صبح اندر رسیدخیز و مهرویا فراز آور نبید
چشم مست پر خمارت باز کنکز نشاطت صبرم از دل بر پرید
مطرب سرمست را آواز دهچون ز میخانه عصیر اندر رسید
پر مکن جام ای صنم امشب چو دوشکت همه جامه چکانه بر چکید
نیست گویی آن حکایت راستیخون دل بر گرد چشم ما دوید
کیست کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸

 

مژدهٔ از هاتف غیبم رسید

قفل جهانرا غم ما شد کلید

گوی ز میدان سعادت ربود

هر که غم ما بدل و جان خرید

صاف می عشق ننوشد مگر

آنکه ز هستیش تواند برید

آنکه ازین باده بنوشد زند

تا با بد نعرهٔ هل من مزید

سیر نگردد بسبو یا بخم

کار وی از جام بدریا کشید

تا چه کند در دل و در جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۳

 

این چنین رندی که من دیدم که دید
هفت دریا را به یک دم درکشید
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
آفریننده به لطفش آفرید
عاشق سرمست در کوی مغان
فارغ است از بایزید و از یزید
مجلس عشقست و ساقی در حضور
ذوق یاران باد یارب بر مزید
دیدهٔ روشن که دیده روی او
در چنان دیده بود نورش پدید
اعتباری می نماید فصل و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۴

 

عین او در عین اعیان شد پدید
آن چنان پنهان چنین پیدا که دید
آفتابست او و عالم سایه بان
چتر شاهی بر سر عالم کشید
جامی از می پر ز می بستان بنوش
این سخن از ما به جان باید شنید
در هوای یوسف گل پیرهن
همچو غنچه جامه را باید درید
لطف او آئینهٔ گیتی نما
از برای حضرت خود آفرید
ما حباب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۹۰

 

بوسه یی را گر به جان شاید خرید
جان بباید داد روز من یزید
یافتن معشوق را چون ممکن است
از وصال امید نتوانم برید
پای اگر عاجز شود نتوان نشست
گه به پهلو که به سر خواهم دوید
تا نفس آید نشاید دم زدن
تارگی جنبد نشاید آرمید
عاشقان کعبه را در بادیه
ای بسا زحمت که می باید کشید
ساروانه را گو سرود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی