گنجور

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۸۹۸

 

ای تو را رخ فتنه و بالا بلا
دیده از تو فتنه بیند یا بلا
زلفی از سر تا به پا آویختی
هستی القصه ز سر تا پا بلا
خطت آغاز دمیدن می کند
یک سر مو ماند از ما تا بلا
تو بلایی وز تو رستن عافیت
عافیت خواهند مردم با بلا
رو به هر راه آورم پیش آیدم
از خیال قامتت صد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

دور از شاه خراسان در بلا
همچو ایوبم بکرمان مبتلا
آدم آسا از فریب آسمان
صرت من فردوس طوس را حلا
گرچه دارالفقر کرمان جنتی است
لیک در جنات سفلست و علا
ای صبا بگرفته دامانت مگر
خاک دامنگیر سخت این دلا
ای صبا از خطهٔ کرمان گذر
بر خراسان چون خورآسان از ولا
پس بآن شیرین شهر آشوب گوی
خاک راهت دیدهٔ ما را جلا
پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری