گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۲

 

صدت فی بغداد ظبیا قد الفصدغه جیم و ذا قد الف
سر بیندازم به دستار از پیشغاشیهٔ سوداش دارم بر کتف
هل عشقتم نار اصحال الهویطارق الدنیا و ذا لا یاتلف
من شدم عاشق بر آن خورشید رویکابروان دارد هلال منخسف
لاتلومونی ولوموا نفسکمانما المعشوق فینا مختلف
کعبهٔ خاقانی اکنون روی استکعبه را می زمزم و بت معتکف


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۶

 

عشق او دریا و ما در وی صدف
از صدف گوهر طلب کن ای خلف
گوهر هر کس که باشد خوبتر
باشد او را بر یکی دیگر شرف
کی تواند بود گیلان همچو مصر
یا کجا باشد سقر مثل نجف
کشف و کشاف است ما را در نظر
کی بود چون کشف ما کشف کشف
گرچه دریا آبرو دارد ولی
غیر بادش نیست دریا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۲۲ - در مدح ابوالفضل نصر بن خلف پادشاه نیمروز

 

پادشاهی کوست ایمان را کنف
پادشاهان را به جاه او شرف
تاج دین، بوالفضل ، شاه نیمروز
ناصر اسلام، نصر بن خلف
اوست امروز آن خلف اندر هدی
کز خصالش زنده شده نام سلف
قدر او نجم معالی را فلک
طبع او در معانی را صدف
ای ز تف آتش شمشیر تو
گشته خفتنان دلیران همچو خف
گنجی اموال تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط