گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۳۴

 

آفتاب از کوه سر بر می‌زندماهروی انگشت بر در می‌زند
آن کمان ابرو که تیر غمزه‌اشهر زمانی صید دیگر می‌زند
دست و ساعد می‌کشد درویش راتا نپنداری که خنجر می‌زند
یاسمین بویی که سرو قامتشطعنه بر بالای عرعر می‌زند
روی و چشمی دارم اندر مهر اوکاین گهر می‌ریزد آن زر می‌زند
عشق را پیشانیی باید چو میختا حبیبش سنگ بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲

 

هرکرا عشقت به هم برمی‌زندعاقبت چون حلقه بر در می‌زند
طالعی داری که از دست غمتهرکرا دستیست بر سر می‌زند
در هوای تو ملک پر بفکنداین‌چنین کت حسن بر در می‌زند
من کیم کز عشق تو بر سر زنمبر سر از عشق تو سنجر می‌زند
عشق را در سر مکن جور و جفاعشق با ما خود برابر می‌زند
رای وصلت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۵

 

دل چو دم از عشق دلبر می زند
پشت پا بر بحر و بر برمی زند
در خرابات فنا جام بقاء
شادی ساقی کوثر می زند
عشق می گوید دل و دلبر یکی است
عقل حیران دست بر سر می زند
دل به جان نقش خیالش می کشد
مهر مهرش نیک بر زر می زند
از دل خود دلبر خود را طلب
کو دم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی