گنجور

 
قاسم انوار
 

بود استادی به غایت پرهنر

داشت شاگردی چو شیطان حیله گر

خیره و بی شرم و دزد و بوالفضول

اوستاد از فعل او دایم ملول

از قضا آن مرد مسکین را هوس

شد که شیرینی خورد بی خرمگس

در دکانش کاسه ای پر شهد بود

خاطرش هر لحظه رغبت می نمود

خواست تا آواره گرداند رقیب

بعد از آن یابد ملاقات حبیب

گفت با شاگرد: کای ناسازگار

موسم عیشست و ایام بهار

هیچ کس امروز در بازار نیست

موسم عیشست و وقت کار نیست

آن پسر دانست کان استاد فرد

در تکیف پنبه کاری پیشه کرد

لیک خدمت کرد از تزویر و زرق

گفت: کای جان در کرمهای تو غرق

میل خاطر داشتم با این مراد

کز کرامت کرد ظاهر اوستاد

اهل کشفی،مقتدایی،مأمنی

گرچه استادی ولی شیخ منی

هر چه فرمایی به جان فرمان برم

پیش فرمان تو از جان چاکرم

همچو تو شیخ مکاشف کس ندید

فخرداری بر جنید و بایزید

از برون این گفت و می گفت از درون:

کای خرف نااوستادی سر نگون

پیری،اما عمر ضایع کرده ای

ای حرامت باد هر چه خورده ای

صوفییی آیا که شهدی یافتی؟

در شهادت هم چنین بشتافتی

زاهدی،آیا که شاهد دیده ای؟

یا مرا نادان و زاهد دیده ای؟

مرد دقاقی،که داری این هوس؟

یا تو در غایت خری، من خرمگس؟

در درون این گفت لیکن از برون

منقبت می گفت از غایت فزون

پس برفت از پیش و گفتا: خیر باد!

چون دکان را دید خالی اوستاد

کاسه را بنهاد پیش خویشتن

گفت: عیاری نباشد همچو من

خواست تا عیشی کند با انگبین

کز کمین گه در میان جست آن لعین

السلام علیک ای استاد کار

در امان باشی ز جور روزگار

در رهم ناگاه درد سر گرفت

از قضا در جانم آتش در گرفت

طوف نیک و نیست در طالع مرا

زان سبب گشت این مرض واقع مرا

گوشه دکان و کنج خویشتن

بهتر از آوارگی در انجمن

اوستاد خسته چون رویش بدید

از تعجب رنگ از رویش پرید

سختش آمد،لیک درمانش نبود

حیله ای می کرد و شفقت می نمود

که:مخور غم،نیک گردی عاقبت

ایزدت بخشد شفا و عافیت

بعد از آن برخاست قصد خانه کرد

گفت با شاگرد: کای داننده مرد

کاسه پر زهرست،خود را هوش دار

خون خود را خود نریزی زینهار!

گرچه می ماند عسل را نیست آن

مهلک جانست و جان زو بی روان

کودک این بشنید،خدمت کرد زود

حیلها کرد و تواضعها نمود

گفت:با زهرم چه کار؟ ای خرده دان

طالب الغالب که بیزارم ز جان

اوستاد ایمن شد و رفت از دکان

کز عسس کردم عسل را در امان

از برای حفظ پیه و دنبه را

پوز بندی ساختم آن گربه را

چونکه شاگردش ازین سان دید کار

گفت:وقت فرصتست و اقتدار

بی توقف شخص شوم ناسزا

برد مقراضش به پیش نانوا

در گرو بنهاد،یک من نان ستد

با عسلها در زمان پاکش بزد

چون زمانی رفت،آمد اوستاد

دید کان شاگرد در بانگست و داد

گریه دارد،دست بر سر می زند

آتش اندر چرخ واختر می زند

گفت با شاگرد استاد:ای پسر

چیست حالت؟ قصه بر گو مختصر

در زمان شاگرد در خاک اوفتاد

خاک بر سر کرد و گفت:ای اوستاد

ساعتی این جایگه خوابم ربود

چون شدم بیدار مقراضت نبود

سخت ترسیدم ز چوب بی امان

زهر خوردم تا بمیرم در زمان

خود نمردم،این چنین تقدیر بود

نیست با تقدیر او تدبیر سود

ای تو خود را اوستادی کرده نام

خاص کی کردی؟چو هستی دون عام

دانش شاگرد چون دستت نداد

کی توانی بود آخر اوستاد؟

تو چنان پنداری،ای مرد دغل

می توانی کرد با شیطان حیل؟

این گمانهای غلط انگیز اوست

گر بدین مغرور گردی نانکوست

غافلت سازد بفکر ناصواب

تا بدزدد آنچه داری درجراب

آنکه شاگردش تصور داشتی

بود استادت،غلط پنداشتی

در هوای خویش بیمار آمدی

بنده تزویر و پندار آمدی

از عفونت زرد شد سیمای تو

گر درین حالت بمانی،وای تو!

گر تو ترک خود کنی مردی شوی

بگذری از خار غم، وردی شوی

دوست تر دار از خود آن محبوب را

طالب رب شو،بهل مربوب را

خود برای یار خواهی کاملی

یار بهر خود مجو از جاهلی