گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۵

 

چه نشستی دور چون بیگانگاناندرآ در حلقه دیوانگان
شرم چه بود عاشقی و آن گاه شرمجان چه باشد این هوس و آن گاه جان
می‌فروشد او به جانی بوسه‌ایرو بخر کان رایگان است رایگان
آنک عشقش خانه‌ها برهم زده‌ستآمد اندر خانه همسایگان
کف برآورده‌ست این دریا ز عشقسر فروکرده‌ست آن مه ز آسمان
ای ببسته خواب‌ها امشب بیاخواب ما را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۷

 

شاه ما باری برای کاهلانگنج می‌بخشد به هر دم رایگان
الصلا یاران به سوی تخت شاهگنج بی‌رنج است و سود بی‌زیان
چشم دل داند چه دید از کحل اونور و رحمت تا به هفتم آسمان
خود چه باشد پیش او هفت آسمانبر مثال هفت پایه نردبان
ای به صورت خردتر از ذره‌ایوی به معنی تو جهان اندر جهان
ای خمیده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰۹

 

نک بهاران شد صلا ای لولیانبانگ نای و سبزه و آب روان
لولیان از شهر تن بیرون شویدلولیان را کی پذیرد خان و مان
دیگران بردند حسرت زین جهانحسرتی بنهیم در جان جهان
با جهان بی‌وفا ما آن کنیمهرچ او کرده‌ست با آن دیگران
تا حریف خود ببیند او یکیامتحان او بیابد امتحان
نی غلط گفتم جهان چون عاشق استاو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۱

 

صبحدم شد زود برخیز ای جوانرخت بربند و برس در کاروان
کاروان رفت و تو غافل خفته‌ایدر زیانی در زیانی در زیان
عمر را ضایع مکن در معصیتتا تر و تازه بمانی جاودان
نفس شومت را بکش کان دیو توستتا ز جیبت سر برآرد حوریان
چون بکشتی نفس شومت را یقینپای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزه‌ات […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

 

ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان مستیان
گر بیاید هوشیاری راه نیستور بیاید مست گیر اندرکشان
گر خماری باده خواهی اندرآنان پرستی رو که این جا نیست نان
آنک او نان را بت خود کرده استکی درآید در میان این بتان
ور درآید چادر اندر رو کشندتا نبیند رویشان آن قلتبان
سیمبر خواهیم و زیبا همچو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۰

 

چون نیاید سر عشقت در بیانهمچو طفلان مهر دارم بر زبان
چون عبارت محرم عشق تو نیستچون دهد نامحرم از پیشان نشان
آنک ازو سگ می‌کند پهلو تهیدوستکانی چون خورد با پهلوان
چون زبان در عشق تو بر هیچ نیستلب فرو بستم قلم کردم زبان
همچو مرغ نیم بسمل در رهتدر میان خاک و خون گشتم نهان
دور از تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲

 

ای گرفته حسن تو هر دو جهاندر جمالت خیره چشم عقل و جان
جان تن جان است و جان جان توییدر جهان جانی و در جانی جهان
های و هوی عاشقانت هر سحرمی نگنجد در زمین و آسمان
بوالعجب مرغی است جان عاشقتکز دو کونش می نیابد آشیان
جملهٔ عالم همی بینم به تووز تو در عالم نمی‌بینم نشان
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳

 

ای نهان از دیده و در دل عیاناز جهان بیرون ولی در قعر جان
هر کسی جان و جهان می‌خواندتخود تویی از هر دو بیرون جاودان
هم جهان در جانت می‌جوید مدامهم ز جان می‌جویدت دایم جهان
تو جهانی، لیک چون آیی پدیدنه که جانی، لیک چون گردی نهان
چون پدید آیی چو پنهانی مدامچون نهان گردی چو جاویدی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۳

 

یخچه می‌بارید از ابر سیاهچون ستاره بر زمین از آسمان
چون بگردد پای او از پای دارآشکوخیده بماند همچنان


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۸۴

 

روی بخت خواجه خرم همچو گلباد تا هر سال گل آرد جهان
بسته دولت عهد با دورانش بادتا بود پیوسته با دوران زمان
باد حاجت خرمی را با دلشحاجتی که جسم دارد با روان
تیغ او جفت طبیعی با ظفررایتش با سرفرازی توامان
سوی اقلیمی که یک ره بنگردابر آنجا فیض بارد جاودان
سوی هر لشکر که آرد روی قهرگوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۸

 

زان دهان حرفی فکندی در میان

زان میان خلقی فکندی در گمان

زان دهان در میان جز حرف نیست

زان میان هم نیست چیزی در میان

آن میان رمزیست باریک و دقیق

وان دهان سریست مخفی و نهان

در دهان خود غیر حرفی نیست زین

در میان هم غیر موئی نیست زان

زان دهان هرگز کسی آگه نشد

جز مگر حرفی که آید زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۸

 

من به او زنده توئی زنده به جان
این چنین زنده نباشد آن چنان
نوش کن آب حیات معرفت
تا چو خضر زنده مانی جاودان
صورت و نقشی که آید در نظر
چو خیال اوست بر چشمش نشان
ساقیم مست است و جام می به دست
در سرابستان جان عاشقان
موج و دریا نزد ما هر دو یکیست
یک حقیقت در ظهور این و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۹

 

سین انسان گر برافتد از میان
اول و آخر نماند غیر آن
چوی نمانی تو نماند غیر تو
بس بدیع است این معانی را بیان
نوش کن می جام راهم لعل ساز
تا بیابی لذتی از جسم و جان
بگذر از نام و نشان خویشتن
بی نشان شو تا از او یابی نشان
چیست عالم پردهٔ نقش خیال
پرده را بردار می بینش عیان
یار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰

 

مست بودی مست رفتی از جهان
مست باشی مست خیزی جاودان
مست خیزد هر که او سرمست رفت
ور رود مخمور باشد همچنان
هر چه ورزی دان که می ارزی همان
قیمتت باشد به قدر این و آن
من نشان از بی نشانی یافتم
بی نشان شو تا بیابی این نشان
تا میان او گرفتم در کنار
نیست غیری در کنار و در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۳۶

 

مهر من ای ماه روی مهربان
ای مَلَک بر بام حسنت سایه بان
گر گناهی کرده ام بگشای لب
تا چرا بربسته ای با من زبان
بیش ازین ابرو ترش بر من مدار
هم چرا این تلخ از آن شیرین دهان
رحم کن بر مردم چشمم ببخش
کز تو در خون است روزان و شبان
چون بود مشتاق بی روی حبیب
شوره ی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری