گنجور

 
مجیرالدین بیلقانی

خرمی رو در کشیدست از جهان

وز میان برداشت انصاف آسمان

عیش را لذت نماند چون برفت

خرمی از دست و انصاف از میان

نیست در شش گوشه عالم دلی

کو بود از صدمه غم در امان

ربع خاکی سر به سر وحشت گرفت

کس ز آسایش نمی یابد نشان

هیچ کس را دل ز غم آزاد نیست

در جهان از پادشه تا پاسبان

یا فراغت در جهان هرگز نبود

یا ز چشم ما شدست اکنون نهان

یک نسیم نوبهاری بر که جست؟

کو نشد آشفته از باد خزان

دست بر سر مانده اند از دست غم

نیک و بد، مرد و زن و پیر و جوان

از همه رنجی که در عالم بود

نیست بدتر از فراق دوستان

قصد دل دارند هم غمها ولیک

می کند درد عزیزان قصد جان

بر حقم با این همه رنج فراق

گر کنم از گردش گردون فغان

غصه ها دارم من از فرقت چنانک

در همه عالم نگنجد شرح آن

صبر، یزدان می دهد ورنه به جهد

با چنین غم صبر کردن چون توان؟