گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۲

 

هر که جان درباخت بر دیدار اوصد هزاران جان شود ایثار او
تا توانی در فنای خویش کوشتا شوی از خویش برخودار او
چشم مشتاقان روی دوست رانسیه نبود پرتو رخسار او
نقد باشد اهل دل را روز و شبدر مقام معرفت دیدار او
دوست یک دم نیست خاموش از سخنگوش کو تا بشنود گفتار او
پنبه را از گوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۹

 

گوش کن تا بشنوی اسرار او
چشم بگشا و ببین انوار او
روشن است از نور رویش چشم ما
لاجرم بیند به او دیدار او
هر زمان او را بود کاری دگر
کار خود بگذار و بنگر کار او
ما خراباتی و رند و عاشقیم
اوفتاده بر در خمار او
غیر او در آتش غیرت بسوخت
کی بود با یار غار اغیار او
صورت و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی