گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۷

 

هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگینکو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین
نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بودچون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین
این خوشی چیزی است بی‌چون کآید اندر نقش‌هاگردد از حقه به حقه در میان آب و طین
لطف خود پیدا کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳۸

 

نازنینی را رها کن با شهان نازنینناز گازر برنتابد آفتاب راستین
سایه خویشی فنا شو در شعاع آفتابچند بینی سایه خود نور او را هم ببین
درفکنده‌ای خویش غلطی بی‌خبر همچون ستورآدمی شو در ریاحین غلط و اندر یاسمین
از خیال خویش ترسد هر کی در ظلمت بودزان که در ظلمت نماید نقش‌های سهمگین
از ستاره روز باشد ایمنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۲

 

هست ما را هر زمانی از نگار راستینلقمه‌ای اندر دهان و دیگری در آستین
این حد خوبی نباشد ای خدایا چیست اینهیچ سروی این ندارد خوش قد و بالا است این
این چنین خورشید پیدا چونک پنهان می شوداو چنین پنهان ز عالم از برای ماست این
جمع خواهد آن بت و تنهاروان خود دیگرندهر کجا خوبی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۲

 

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببینجوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشوتا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
من غلام آن گل بینا که فارغ باشد اوکان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین
دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مروکان فلانت گبر گوید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۳

 

موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چیناز فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
جان ز غیرت گوش را گوید حدیثش کم شنودل ز غیرت چشم را گوید که رویش را مبین
دست عشرت برگشادم تا ببندم پای غمعشرتم همرنگ غم شد ای مسلمانان چنین
دست در سنگی زدم دانم که نرهاند مرالیک غرقه گشته هم چنگی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴

 

ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمینناله من گوش دار و درد حال من ببین
از میان صد بلا من سوی تو بگریختمدست رحمت بر سرم نه یا بجنبان آستین
یا روان کن آب رحمت آتش غم را بکشیا خلاصم ده چو عیسی از جهان آتشین
یا مراد من بده یا فارغم کن از مرادوعده فردا رها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۰

 

یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از اینکره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین
پیش روی ماه ما مستانه یک رقصی کنیدمطربا بهر خدا بر دف بزن ضرب حزین
رقص کن در عشق جانم ای حریف مهربانمطربا دف را بکوب و نیست بختت غیر از این
آن دف خوب تو این جا هست مقبول و صوابمطربا دف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۷۶

 

صبحم از مشرق برآمد باد نوروز از یمینعقل و طبعم خیره گشت از صنع رب العالمین
با جوانان راه صحرا برگرفتم بامدادکودکی گفتا تو پیری با خردمندان نشین
گفتم ای غافل نبینی کوه با چندین وقارهمچو طفلان دامنش پرارغوان و یاسمین
آستین بر دست پوشید از بهار برگ شاخمیوه پنهان کرده از خورشید و مه در آستین
باد گل‌ها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » مراثی » در زوال خلافت بنی‌عباس

 

آسمان را حق بود گر خون بگرید بر زمینبر زوال ملک مستعصم امیرالمؤمنین
ای محمد گر قیامت می‌برآری سر ز خاکسر برآور وین قیامت در میان خلق بین
نازنینان حرم را خون خلق بی‌دریغز آستان بگذشت و ما را خون چشم از آستین
زینهار از دور گیتی، و انقلاب روزگاردر خیال کس نیامد کانچنان گردد چنین
دیده بردار ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴

 

چون سخن زان زلف و رخ گویی مگو از کفر و دینزان که هر جای این دو رنگ آمد نه آن ماند نه این
نیست با زلفین او پیکار دارالضرب کفرنیست با رخسان او بی‌شاه دارالملک دین
خود ز رنگ زلف و نور روی او برساختندکفر خالی از گمان و دین جمالی از یقین
خاکپای و خار راهش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۵ - در مدح بهرامشاه

 

در میان کفر و دین بی اتفاق آن و اینگفتگویست از من و تو مرحبا بالقائلین
هر کجا عشق من و حسن تو آید بی‌گماندر نه پیوندد خرد با کاف کفر و دال و دین
حسن خوبان بزم شد کی بود بی های و هویعشق مردان رزم باشد کی بود بی هان وهین
هیچ وقت ایمن نبودند از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۶ - در نعت رسول اکرم (ص)

 

ای گزیده مر ترا از خلق رب‌العالمینآفرین گوید همی بر جان پاکت آفرین
از برای اینکه ماه و آفتابت چاکرندمی طواف آرد شب و روز آسمان گرد زمین
خال تو بس با کمال و فضل تو بس با جمالروی تو نور مبین و رای تو حبل‌المتین
نقش نعل مرکب تو قبلهٔ روحانیانخاکپای چاکرانت توتیای حور عین
مرگ با مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۷ - دعوت به زهد و ستایش سید فضل‌الله

 

هر که را ملک قناعت شد مسلم بر زمینز آسمان بر دولت او آفرین باد آفرین
عز دین از جاه دنیا کس نجست اندر جهانجاه دنیا را چکارست ای پسر با عز دین
رستگاری هر دو عالم در کم آزاری بوداز بد اندیشان بترس و با کم‌آزاران نشین
مر ترا گفتند دست از مردمان کوتاه کنتو چرا چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۸ - از زبان منجم ماوراء النهر که تقویم آورده بود گفته‌است

 

ای امین شاه و سلطان و امیر ملک و دینزبدهٔ دور زمانی عمدهٔ روی زمین
خلق را در دین و دنیا از برای مصلحتعروةالوثقی تویی امروز و هم حبل‌المتین
بر تو غیب آسمان چون عیب عالم ظاهرستزان که چون عقلی و جان هم پیشوا و هم پیش بین
نی بدن آوردم این تقویم تا ز احکام اوبازدانی راز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۴۱

 

چنگری ای پارسا در عاشق مسکین به کینتا ز بد فعلی چه داری بر مسلمانان یقین
من گنه کارم تو طاعت کن چه جویی جرم منزان که من گویم بتر از من نیاید بر زمین
باز خواهد دست شاه و شیر جوید بیشه رابوم را ویرانه سازد همچو سگ را پارگین
آنکه نشنیدست عدل عمر عبدالعزیزلاجرم حجاج را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

وحشی » گزیده اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در ستایش علی«ع»

 

زلف پیش پای او بر خاک می‌ساید جبینهمچو هندویی که پیش بت نهد سر بر زمین
زین خطایش بر سر بازار باید کند پوستگر کند دعوی به زلفت نافهٔ آهوی چین
ای شب خورشید پوشت سنبل باغ بهشتوی لب شکر فروشت چشمهٔ ماء معین
عاجز از موی میانت مردمان موشکافمضطر از درک دهانت مردمان خرده بین
گرمی مهر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۲ - درشکایت از حسودان و دشمنان خود می‌فرماید

 

حاسدان بر من حسد کردندو من فردم چنینداد مظلومان بده ای عز میر مؤمنین
شیر نر تنها بود هرجا و خوکان جفت جفتما همه جفتیم و فردست ایزد دادآفرین
حاسدم بر من همی پیشی کند، این زو خطاستبفسرد چون بشکفد گل پیش ماه فرودین
حاسدم خواهد که او چون من همی‌گردد به فضلهر که بیماری دق دارد، کجا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۶ - فی اقتراح الذهب

 

ای فلک قدری که در انگشت قدر و همتتاز شرف مهر فلک زیبد همی مهر نگین
هست یسر خادمان از خاتم تو در یسارهست یمن چاکران از خامهٔ تو در یمین
مادحت را تا بدان رخ برفروزاند چو شمعآن زهر کامی جدا چونان که موم از انگبین
آن نمی‌باید که آدم را برون کرد از بهشتآن همی باید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۹۹ - در مدح سلطان ملکشاه ثانی

 

شادباش ای خسرو عادل عماد دین و داددیر زی ای ناصر جاه امیرالموئمنین
ای ملکشاه معظم ای خداوند جهانای تو دارای زمان و ای هم تو دارای زمین
خسروانت زیر فرمان پهلوانان زیر حکمآفتابت زیر رایت آسمان زیر نگین
روز بخشش آفتابی جام زرین بر یساروقت کوشش آسمانی تیغ هندی بر یمین
ای ترا تا مرغ و ماهی مهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۲

 

هرکه شد با ساکنان عالم علوی قرینگو بیا در عالم جان جان عالم را ببین
ایکه در کوی محبت دامن افشان می‌رویآستین برآسمان افشان و دامن بر زمین
چنگ در زنجیر گیسوی نگاری زن که هستچین زلفش فارغ از تاب و خم ابرو ز چین
رخت هستی از سرمستی بنه برآستاندست مستی از سرهستی مکش در آستین
بگذر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴ - خدعهٔ حسود

 

حاسدم دست خدیعت برکشید از آستین
مر مرا افکند از چشم وزیر راستین
حاسدم بَر بود یکجا آنچه هشتم در شهور
دشمنم بدرود در دم آنچه کشتم در سنین
چار ساله خدمتم بار فسوس آورد بار
تا که گیتی ‌این‌ چنین بودست بودست این‌ چنین
حاسد بی‌تقوی من حیله‌ها داند بسی
کانچنان حیلت نباشد هیچگه با متقین
این ‌چنین خواندم که هرگز با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۶ - آفرین فردوسی

 

آنچه کورش کرد و دارا و آنچه زردشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سحرآفرین
تازه گشت از طبع حکمتزای فردوسی به دهر
آنچه کردند آن بزرگان در جهان از داد و دین
باستانی نامه کافشاندندش اندر خاک وگل
تازیان در سیصد و پنجاه سال از جهل وکین
آفتاب طبع فردوسی به سی و پنج سال
تازه ازگل برکشیدش چون شکفته یاسمین
نام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح شاهزاده شهید سلطان حمزه صفوی

 

مژده عالم را که دهر از امر رب‌العالمینبهر شاه نوجوان رخش خلافت کرد زین
خاتم شاهنشهی را بهر آن گیتی پناهکنده حکاک قضا الملک منی بر نگین
امر عالی را به امر عالی او عنقریبدر فرامین گشته فرمان همایون جانشین
کوس شادی داده صد نوبت به نام او صدابر کجا بر پیشگاه غرفهٔ چرخ برین
بر زمین بهرجلوس آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۹۹

 

ای جمالت آیتی از صنع رب العالمین
باد بر روی تو از ایزد هزاران آفرین
تو چنان شاهی که در منشور دولت درج کرد
عشق تو عشاق را انتم علی الحق المبین
ماه با خورشید جمشید و سپاه اختران
پیش روی خوب تو چون آسمان بوسد زمین
شکر از پسته روان و سحر در نرگس عیان
ماه طالع در رخ و خورشید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۵۶۴

 

هر که دید آن صفحه رخسار خواند الحمد و گفتالله الله آیتی از رحمت یزدانست این
با چنین شبها که من دارم چه باشد وه که گریادت آید روزی ازشبهای تنها ماندگان


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۹ - در مدح سلطان اویس

 

پیش از این ملکی که جمع را شد میسر بیش از این
شاه را اکنون به فیروزی است در زیر نگین
از غبار فتنه آب تیغ سلطانی بشست
روی عالم را به فیض فضل رب العالمین
سایه ی یزدان معظ الدین والدنیا اویس
پشت ملک ودین و ملت قهرمان ماء وتین
آفرین بر حضرتش آ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۱ - در مدح شاه دوندی

 

ای زمین آستانت آسمان ملک و دین
آسمانی آسمان گر نقش بندد بر زمین
اشکوب اولت (سبع سموات طباق)
نقش درگاه تو (طبتم فادخلو ها خالدین)
نقش سقف لاجوردت آسمان را می زند
صد گره بر طاق ابرو هر زمان از نقش چین
گر شود ناظر به سقف نیم ترکت آسمان
بر زمین افتد کلاه از فرق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۰ - در مدح خواجه شمس الدین زکریا

 

داغ ابروی تو دل پیوسته دارد بر جبین
نقش یاقوتت نگارد جان شیرین بر نگین
جز دهانت هیچ ناید در ضمیر خرده دان
جز لبت نقشی نبندد دیده باریک بین
با مه رویت بتابد ذره روی از آفتاب
با گل حسنت ندارد شاخ برگ یاسمین
با هوای خاک کویت بود ما را اتصال
پیشتر زان کام تزاج افتد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

اقبال لاهوری » زبور عجم » یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه

 

یا مسلمان را مده فرمان که جان بر کف بنه
یا درین فرسوده پیکر تازه جانی آفرین
یا چنان کن یا چنین
یا برهمن را بفرما نو خداوندی تراش
یا خود اندر سینهٔ زناریان خلوت گزین
یا چنان کن یا چنین
یا دگر آدم که از ابلیس باشد کمترک
یا دگر ابلیس بهر امتحان عقل و دین
یا چنان کن یا چنین
یا جهانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اقبال لاهوری
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۶

 

ای اثرهای خرامت چشم حیران درکمین

هرکجا پا می‌نهی آیینه می‌بوسد زمین

گر چه می‌دانیم دل هم منظر ناز تو نیست

اندکی دیگر تنزل‌ کن به چشم ما نشین

غافل از دیدار آن چشم حیاپرور نه‌ایم

تیغ خوابانیده‌ای دارد نگاه شرمگین

دستگاهت هر قدر بیش است‌ کلفت بیشتر

در خور طول است چینهایی‌ که دارد آستین

عالمی در سایه می‌جوید پناه از آفتاب

گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵۸

 

بی‌سراغی نیست ‌گرد هستی وحشت ‌کمین

نقش پای جلوه‌ای داریم در خط جبین

بندگی ننگ‌ کجی از طینت ما می‌برد

می تراود راستی در سجده از نقش نگین

وضع نخوت خاکیان را صرفهٔ آرام نیست

گردباد آشفتگی می‌چیند از چین جبین

جلوهٔ اسباب منظور تغافل خوشتر است

سخت مکروه‌ست دنیا چشم اگر داری ببین

اهل دنیا در تلاش غارت یکدیگرند

خانهٔ شطرنج را همسایه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶۰

 

نیست ممکن واژگونیهای طالع بیش ازین

سرنوشت ماست نام دیگران ‌همچون نگین

یار در آغوش و ما را از جدایی چاره نیست

جلوه در کار و ندیدن‌، جای حیرانی‌ست این

از رگ هر برگ‌گل پیداست مضمون بهار

این چمن درکار دارد دیدهٔ باریک بین

جز عرق زان عارض رنگین ‌کسی را بهره نیست

غیر شبنم خرمن این ‌گل ندارد خوشه چین

تا وفا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹۶ - فی المدیحه

 

حبذا تشریف شاهشاه دریا آستین

مرحبا اندام جان‌افروز صدر راستین

لو حش‌الله خلعتی بر یک فلک شوکت محیط

مرحباالله پیکری با یک جهان رحمت عجین

خلعتی تهلیل‌گو از حیرتش مهر منیر

پیکری تسبیح‌خوان از عزتش چرخ برین

خلعتی رایات نورش بر یمین و بر یسار

پیکری آیات مجدش بر یسار و بر یمین

خلعتی ‌کز بس ضیابر آفتاب آرد شکست

پیکری ‌کز بس بها […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۳ - د‌ر مطایبه‌ گوید

 

ماه من دارد ز سیم ساده یک خرمن سرین

من به‌ گرد خرمنش همچون‌ گدایان خوشه چین

یک طبق بلور را ماندکه بشکافد ز هم

نیمی افتد بر یسار و نیمی افتد بر یمین

درشب تاریک چون مه خانه را روشن ‌کند

کس نمی‌پرسد تو آخر قرص ماهی یا سرین

خسرو پرویز اگر خود زرّ دست‌افشار داشت

سیم دست افشار دارد آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

کسایی » دیوان اشعار » فضل امیرالمؤنین

 

فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤنین
فضل حیدر ، شیر یزدان ، مرتضای پاکدین
فضل آن کس کز پیمبر بگذری فاضل تر اوست
فضل آن رکن مسلمانی ، امام المتّقین
فضل زین الاصفیا ، داماد فخر انبیا
کآفریدش خالق خلق آفرین از آفرین
ای نواصب ، گر ندانی فضل سرّ ذوالجلال
آیت قربی نگه کن و آن ِ اصحاب الیمین
قل تعالو ندع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کسایی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - در مدح اتسز خوارزمشاه

 

قاهر اصحاب بدعت ، ناصر اعلام دین
صدر دولت را مغیت و اهل ملت را معین
خسرو و غازی ، علاء دولت ،آن شاهی که هست
بر سریر مملکت صاحب قران راستین
آن خداوندی ، که در هیجا جهاندرخش کین
یسر دارد بر یسار و یمن دارد بر یمین
کرده جودش روزی اولاد آدم راضمان
گشته […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۳۹۹

 

ای به ملک و دولت و شاهی سزای آفرین
وز هنرهای تو خشنود ایزد جان‌آفرین
گر چه هستند آسمان را اختران نوربخش
رشک باشد بر زمینش تا تو باشی بر زمین
در همه کاری دل تو راستی خواهد همی
راستی خواهد دل صاحب‌قران راستین
نسختی از لوح محفوظ است گویی خاطرت
کاندرو بینی و دانی بودنیها بر یقین
زین قبل شاید که خوانندت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۰

 

آمد آن فصلی کز او خرم شود روی زمین
بوستان از فر او گردد چو فردوس برین
نافه‌های مشک بشکافد چو عطاران هوا
رزمه‌های حله بگشاید چو بزازان زمین
لعل با مرجان برآمیزد درخت ارغوان
لولو از مینا برانگیزد درخت یاسیمین
شاخ‌گل با جام مُل در بزمها گردد ندیم
جام‌مل با شاخ‌گل در باغهاگردد قرین
قمریان و سروبن‌ گویند گل را تهنیت
بلبلان بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۲

 

آفرین‌باد آفرین بر خسرو روی زمین
سایهٔ یزدان ملکشاه آفتاب داد و دین
آن‌که دولت را جلال است آن‌که ملت را جمال
آن‌که امت را مُغیث است آن‌که سنت را معین
سیّد شاهان عالم ناصر دین خدای
خسروی کاو رُکن اسلام است و رُکنُ‌الْمسلمین
دولت او سازگار و نصرت او راهبر
مشرق او را در یسار و مغرب او را در یمین
تاکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۵

 

همچو خورشید فلک روشن همی دارد زمین
رای خاتون اجل زین نساء‌العالمین
دختر سلطان ماضی خواهر سلطان عصر
شاه خاتون صفیه نازش دنیا و دین
آن خداوندی که از اقبال او آراسته است
از زمین هفتمین تا آسمان هفتمین
آسمان بر پردهٔ درگاه او گویی نوشت
آنچه بودی مر سلیمان را نوشته بر نگین
گوهر سلجوق همچون گوهر باقیمت است
کز خطاب و نام‌ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۷

 

ای مبارک فخر امت ای همایون مجددین
ای سزای آفرین از خالق خلق‌آفرین
ای به اصل اندر تو را جد و پدر محمود و فصل
روزگار و کار تو چون نام آن و نام این
صاحب خیرات بر روی زمین چون تو کجاست
کز تو خشنودست و خرم صاحب روی زمین
مجد دینی تو به راحت او معین‌الدین حق
چشم دین هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۰۹

 

دو محمد آفرید ایزد سزای آفرین
آن رسول راستان این پادشاه راستین
آن محمد بود در پیغمبری صدر زمان
وین محمد هست در شاهنشهی فخر زمین
آن محمد در عرب صاحب کتابی بی‌همال
وین محمد در عجم صاحبقرانی بی‌قرین
آن یکی را بر هدی مُهر نبوت در کَتَف
وین دگر را در هنر مهر سعادت بر جبین
بود حیدر آن محمد را رفیقی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۱۷

 

باد میمون و مبارک بر شه روی زمین
عید و دیدار امام‌الحق امیرالمومنین
بر شریعت راستی بفز‌ود از این معنی‌ که بود
با امام راستان دیدار شاه راستین
اتفاق هر دو عالی‌ کرد قدر تاج و تخت
اتصال هر دو روشن‌کرد چشم ملک و دین
زین مبارک اتفاق و زین همایون اتصال
قائم و الب ارسلان شادند در خلد برین
از شهنشه ملک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۷

 

چون کنم برگ شکیبایی ندارم بیش ازین
یار شد در پرده و بر زد مرا بر در چنین
محرم رازی نه و یاری که پیغامی برد
من چنین بی یار محرم چند باشم بیش ازین
آدمم محروم از فردوس بیرون رانده یی
ای اگر خود را ببینم باز در خلدِ برین
دلبرا یک نکته بشنو از من و گر این سخن
راست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲۸

 

ایّها الخمّار مخموریم و رنجور و حزین
کی روا باشد بگو بگذاشتن ما را چنین
ما غریبانیم و افتاده به سر وقت شما
با غریبان اهل معنی بهترک باشند ازین
رسم و آیینی دگر باشد به هر جای دگر
پیش ما روشن کنید آیین و رسم این زمین
قابض خم خانه رهبان است یا رضوان خلد
دافع غم آب انگورست یا ماءِ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۶

 

ای که از مکرِ عدو بر خویش می‌پیچی چنین
نصِّ قرآن گوش کن والله خیرالماکرین
تا شوی از مکرِ دشمن ایمن از خود دور باش
هیچ دیگر نیست إلّا او جز او چیزی مبین
از سرِ سر بایدت اول قدم برخاستن
تا توانی بود با کرّوبیان خلوت‌نشین
شاید ار تضمین کنم بیتی موافق از حکیم
«کز ملک بر همّت او آفرین باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری