گنجور

 
منوچهری دامغانی
 

حاسدان بر من حسد کردند و من فردم چنین

داد مظلومان بده ای عز میر مؤمنین

شیر نر تنها بود هرجا و خوکان جفت‌جفت

ما همه جفتیم و فردست ایزد دادآفرین

حاسدم بر من همی پیشی کند، این زو خطاست

بفسرد چون بشکفد گل پیش ماه فرودین

حاسدم خواهد که او چون من همی‌گردد به فضل

هرکه بیماری دق دارد، کجا گردد سمین

حاسدم گوید: چرا بر من به یک گفتار من

گوژ گشتی چون کمان و تیر گشتی در کمین

گوژ گشتن با چنان حاسد بود از راستی

باژگونه، راست آید نقش گوژ اندر نگین

حاسدم گوید ببردی دوستانم را ز من

دوستان را خود بر ابرو بود از وی خم و چین

مردم دانا نباشد دوست او یک روز بیش

هرکسی انگشت خود یک ره کند در زولفین

حاسدم گوید چرا باشی تو در درگاه شاه

اینت بغضی آشکارا، اینت جهلی راستین

هرکجا باغی بود آنجا بود آواز مرغ

هرکجا مرغی بود آنجا بود تیر سفین

حاسدم گوید که ما پیریم و تو برناتری

نیست با پیران به دانش مردم برنا قرین

گر به پیری دانش بدگوهران افزون شدی

روسیَه‌ْتر نیستی هرروز ابلیس لعین

حاسدم گوید: چرا خوانند کمتر شعر من

زان تو خوانند هرکس، هم بنات و هم بنین

شعر من ماء معین و شعر تو ماء حمیم

کس خورد ماء حمیمی تا بود ماء معین؟

حاسدم گوید چرا تو خدمت خسرو کنی

روبهان را کرد باید خدمت شیر عرین

پیلبان را روزی اندر خدمت پیلان بود

بندگان را روزی اندر خدمت شاه زمین

حاسدم خواهد که شعر او بود تنها و بس

باز نشناسد کسی بربط ز چنگ رامتین

نه همه حکمت خدا اندر یکی شاعر نهاد

نه همه بویی بود در نافهٔ مشکی عجین

شاعری تشبیب داند، شاعری تشبیه و مدح

مطربی قالوس داند، مطربی شکر توین

حاسدم گوید چرا در پیشگاه مهتران

ما ذلیلیم و حقیر و تو امینی و مکین

قول او بر جهل او، هم حجتست و هم دلیل

فضل من بر عقل من هم شاهدست و هم یمین

حاسدا هرگز نبینی، تا تو باشی روی عقل

دوزخی هرگز نبیند روی و موی حور عین

حاسدا تو شاعری و نیز من هم شاعرم

چون ترا شعر ضعیفست و مرا شعر سمین

شعر تو شعرست، لیکن باطنش پرعیب و عار

کرم بسیاری بود در باطن در ثمین

شعر ناگفتن به از شعری که گویی نادرست

بچه نازادن به از شش‌ماهه بفکندن جنین

حاسدا تا من بدین درگاه سلطان آمدم

برفتادت غلغل و برخاستت ویل و حنین

گر چنین باشی به هر شاعر که آید نزد شاه

بس که باید بس که باید مر ترا بودن حزین

شاه را سرسبز باد و تن جوان تا هر زمان

شاعران آیندش از اقصای روم و حد چین

سال پارین با تو ما را چه جدال و جنگ خاست

سال امسالین تو با ما درگرفتی جنگ و کین

باش تا سال دگر نوبت کرا خواهد بُدَن

تا کرا می‌بایدم زد بر سر وی پوستین

من ترا از خویشتن در باب شعر و شاعری

کمترین شاعر شناسم، هذه حق الیقین

میر فرمودت که رو یک شعر او را کن جواب

بود سالی و نکردی، ننگ باشد بیش ازین

گر مرا فرموده بودی خسرو بنده‌نواز

بهتر از دیوان شعرت پاسخی کردی متین

لیکن اشعار ترا آن قدر و آن قیمت نبود

کش بفرمودی جواب این خسرو شاعرگزین

گر تو ای نادان ندانی، هرکسی داند که تو

نیستی با من به گاه شعر گفتن هم قرین

من بدانم علم و دین و علم طب و علم نحو

تو ندانی دال و ذال و راء و زاء و سین و شین

من بسی دیوان شعر تازیان دارم ز بر

تو ندانی خواند «الا هبی بصحنک فاصبحین»

خواست از ری خسرو ایران مرا بر سفت پیل

خود ز تو هرگز نیندیشید در چندین سنین

من به فضل از تو فزونم، تو به مال از من فزون

بهترست از مال فضل و بهتر از دنیاست دین

مال تو از شهریار شهریاران گرد گشت

ورنه اندر ری تو سرگین چیدی از هر پارگین

گر نباشد در چنین حالت مزیدی مر ترا

عارضی بس باشدت بر لشکر میر متین

هیچ سالی نیست کز دینار، سیصد چارصد

از پی عرض حشم کمتر کنی در آستین

وآنگهی گویی من از شاه جهان شاکر نیم

گرنه نیک آید ازین شه، رخت رو بربند هین

باز شروان شو، بدان جایی که دادنت همی

گوشت خوک مردهٔ یک‌ماهه و نان جوین

مر مرا باری بدین درگاه شاهست آرزو

نز ری و گرگان همی یاد آیدم، نز خافقین

شاعران را در ری و گرگان و در شروان که دید

بدرهٔ عدلی به پشت پیل، آورده به زین

آنچه این مهتر دهد روزی به کمتر شاعری

معتصم هرگز به عمر اندر نداد و مستعین

رو چنین شکری کن و بسیار نسپاسی مکن

تات بخشد بخت نیکو سایهٔ خسرو معین

آنکه او شاکر بود، باشد ز خیل الاکرمین

وانکه ناشاکر بود، باشد ز خیل الاخسرین