گنجور

 
قطران تبریزی

گشت گیتی چون بهشت از فر ماه فرودین

بوستان را کرد پر پیرایه های حور عین

بر بهشت بوستان مگزین بهشت آسمان

کان بهشت بر گمانست این بهشت بر یقین

ابر گوئی کرده غارت تخت بزازان هند

باد گوئی کرده غارت طبل عطاران چین

کاین بیالاید بعنبر هر زمان روی هوا

کان بیاراید بدیبا هر زمان روی زمین

گر بسوی خلد خواهی رفت سوی باغ رو

ور بسوی چرخ خواهی دید سوی راغ بین

گلستان خلد است و حورا شاخهای ارغوان

بوستان چرخ است و پروین خوشه های یاسمین

زان بصد خوشی نواخوان بلبل شیرین زبان

زین بصد کشی گرازان آهوی مشگین سرین

آن درختان بر چمن چون لعبتان سبزپوش

هر یکی را مجمری از مشگ زیر آستین

رنگ آنان کرده هامون را بدیبا در نهان

بوی اینان کرده صحرا را بعنبر بر عجین

این همی بر دشمنان شاه نفرین خوانده باز

وان همی بر دوستان شاه خواند آفرین

خسرو لشگرشکن دریای احسان بوالحسن

کو بمردی بی عدیلست و برادی بی قرین

تا میان بزم باشد یسر دارد بر یسار

تا میان رزم باشد یمن دارد بر یمین

جان همی نازد بدو چون تن همی نازد بجان

دین همی نازد بدو تا وی همی نازد بدین

باد باشد زیر زین اسبش برفتار و جز او

تا جهان بوده است کس بر باد ننهاده است زین

تیغ او بر جامه مردی بکردار طراز

کف او بر خاتم رادی بکردار نگین

گر بخواب اندر ببیند نیزه او شاه زنگ

ور ببیداری بخواند نامه او شاه چین

گیرد اندر وقت جان شاه زنگ از بیم زنگ

یابد اندر حال روی شاه چین از بیم چین

روز رزم او نماند در زمین خصمی روان

روز بزم او نماند در زمین گنجی دفین

گر خرد خواهی که بستاید ترا او را ستای

ور جهان خواهی که بگزیند ترا او را گزین

سوی او دارند گردان روز کوشیدن قفا

پیش او سایند شاهان وقت بخشیدن جبین

ای تن آزادگان دائم بمهر تو رهان

وی دل فرزانگان دائم بشکر تو رهین

چون تو آری تیر گاه کارزار اندر کمان

مرگ بر جان بداندیشانت بگشاید کمین

بیش دان و پیش بین باشد همیشه پیش تو

بیش از آن دانی که هستی بیش دان و پیش بین

نیکخواهان ترا دائم نماید چرخ مهر

بدسگالان ترا دائم نماید چرخ کین

تا نیابد بر غزل هرگز انین را کس بدل

تا نیابد بر طرب هرگز حزن را کس گزین

نیکخواهت باد دائم در طرب جفت غزل

بدسگالت باد دائم در حزن جفت انین