سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۰
تا کیام انتظار فرمایی
وقت نامد که روی بنمایی؟
اگرم زنده باز خواهی دید
رنجه شو پیشتر چرا نایی؟
عمر کوتهتر است از آن که تو نیز
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱
تو از هر در که بازآیی، بدین خوبی و زیبایی
دری باشد که از رحمت، به روی خلق بگشایی
ملامتگویِ بیحاصل، ترنج از دست نشناسد
در آن معرض که چون یوسف، جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیآرایند وقتی خوبرویان را
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۲
تو با این لطف طبع و دلربایی
چنین سنگیندل و سرکش چرایی؟
به یک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که پیمانم نپایی
شب تاریکِ هجرانم بفرسود
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳
تو پریزاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴
چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیبایی
گواهی میدهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
نگارینا به هر تندی که میخواهی جوابم ده
اگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟
چه از این بِه ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶
دریچهای ز بهشتش به روی بگشایی
که بامداد پگاهش، تو روی بنمایی
جهان شب است و تو خورشیدِ عالمآرایی
صباح مقبل آن کز درش تو بازآیی
به از تو مادر گیتی به عمر خود فرزند
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷
گرم راحت رسانی ور گزایی
محبت بر محبت میفزایی
به شمشیر از تو بیگانه نگردم
که هست از دیرگه باز آشنایی
همه مرغان خلاص از بند خواهند
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸
مشتاق توام با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی
صاحب نظران لاف محبت نپسندند
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰
نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیبایی
که هر کس با دلآرامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشد؟
هزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پریپیکر
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۱
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی
یا چشم نمیبیند یا راه نمیداند
هر کاو به وجود خود دارد ز تو پروایی
دیوانه عشقت را جایی نظر افتادهست
[...]
سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۲
همه چشمیم تا برون آیی
همه گوشیم تا چه فرمایی
تو نه آن صورتی که بی رویت
متصور شود شکیبایی
من ز دست تو خویشتن بکُشم
[...]
سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۱
هرگز بود آدمی بدین زیبایی؟
یا سرو بدین بلند و خوش بالایی؟
مسکین دل آنکه از برش برخیزی
خرم تن آنکه از درش بازآیی
سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۰ - تنبیه و موعظت
دریغ روز جوانی و عهد برنایی
نشاط کودکی و عیش خویشتن رایی
سر فروتنی انداخت پیریم در پیش
پس از غرور جوانی و دست بالایی
دریغ بازوی سرپنجگی که برپیچد
[...]
سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۱ - تغزل و ستایش صاحب دیوان
شبی و شمعی و گویندهای و زیبایی
ندارم از همه عالم دگر تمنایی
فرشته رشک برد بر جمال مجلس من
گر التفات کند چون تو مجلس آرایی
نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید
[...]
سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۸
گر کان فضائلی وگر دریایی
بیراحت خلق باد میپیمایی
ور با همه عیبها کریم آسایی
عیبت هنرست و زشتیت زیبایی
سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۲۴
چنان خوب رویی بدان دلربایی
دریغت نیاید به هر کس نمایی
مرا مصلحت نیست لیکن همان به
که در پرده باشی و بیرون نیایی
وفا را به عهد تو دشمن گرفتم
[...]
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۳
امید عافیت آنگه بود موافق عقل
که نبض را به طبیعت شناس بنمایی
بپرس هر چه ندانی که ذل پرسیدن
دلیل راه تو باشد به عز دانایی
سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۴
خداوندان نعمت را کرم هست
ولیکن صبر به بر بینوایی
اگر بیگانگان تشریف بخشند
هنوز از دوستان خوشتر گدایی
