عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱
همچو اسلام راست خانه شده است
زآن چو اقبال بیبهانه شده است
هر کجا صدر دار همت اوست
چرخ موقوف آستانه شده است
زهد و حلم و حیا به هم کرده است
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۲
عمادی از تو چندان درد خورده است
که بر هر موی او صد گونه درد است
ز تو گر لاف زد کفری نگفته است
تو را گر دوست شد خونی نکرده است
بداند هر که بیند روی سرخت
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۳
خون همی گریم و فراق تو را
این چنین نقد در خزانه بس است
رایگانی یگانه شو با من
گر چه چون من تو را یگانه بس است
سیری از من بپرسمت که چراست
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۴
از جان فگارم رمقی بیش نمانده است
از دیده خونبار دل ریش نمانده است
بسیار نمانده است که آواز در افتد
کآن عاشق بیچاره درویش نمانده است
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۵
بیوصالت دلم توانا نیست
بیخیالت دلم شکیبا نیست
به سر تو که جز پرستش تو
در سر بنده تاج سودا نیست
در همه کارها دلم داناست
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۶
مهر تو ز سینه رفتنی نیست
در درد تو دیده خفتنی نیست
حالی که مرا ز عشق تو هست
دانستنی است گفتنی نیست
فریاد ز گلبن وصالت
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۷
مقصد دور خرد جای تو باد
بوسه جای آسمان پای تو باد
لاف دریا در توانگر پروری
از دل درویش بخشای تو باد
در سرای مملکت معمار عدل
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۸
چون جان را درد هجران میبگیرد
در مجروحم از جان میبگیرد
ز دردش طرفهتر دردی ندیدم
که بر دل راه درمان میبگیرد
ربودم بوسهای دادم دلی را
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۹
لعل لبت بندهنوازی کند
غمزه به جان دستدرازی کند
عاشق جانباز دهد جان به باد
باز چو از زلف تو بازی کند
ناز به جان کن که ز جان خوشتر است
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۰
بازم رهان ز عشوه بسیار چون مرا
با دهخدا حدیث تو بسیار میرود
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۱
آه نیارم زدن گر چه دلم خون شود
ترسم از او یک نفس سوز تو بیرون شود
وصل نخواهم کز او کم شود اندوه تو
بنده هجرم کز او درد من افزون شود
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۲
بهار عمر چو روز جوانی است
چرا در گل عشرت نبویند
کسی کاو موسم گل ترک میگفت
نگویی تا ظریفانش چه گویند
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۳
ای رای تو سپهر تدبیر
صورتگر آفتاب تقدیر
زان همچو کمان شده است گردون
تا با تو کند زمانه چون تیر
در بزم دل تو مطربانند
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۴
گمرهان میان شاهرهیم
پادشاهان عاجز سپهیم
در مقامی که سر بباید باخت
سر فرو برده در غم کلهیم
گم شود هر که ره ز ما جوید
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۶
ناصر السنه پهلوان سخن
پهلوان چه خدایگان سخن
بیثنایش نتافت در شب هم
ماه معنی ز آسمان سخن
نرود جز به شست فکرت او
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۷
ای بقعه فرخ همایون
وای صفحه دلگشای میمون
از طاق سپهر و باغ جنت
صدبار به حسن و رتبت افزون
در سایه او طلوع خورشید
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۸
چو روز عشرت لعل است روز عیش خوش است
گل آر پیش و می خوش نسیم لعلگزین
چو به ز سایه طوبی و چشمه کوثر
میی چو چشمه خورشید و سایه نسرین
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۱۹
زلف تو دام دل است و عاشق او دل
مرغ شنیدی هوای دام گرفته
گوشه ماه رخت گرفته شد از خط
آه مبادا شود تمام گرفته
زیر خط مشکرنگ نوش لبت هست
[...]
عمادی شهریاری » ملحقات » شمارهٔ ۲۰
ای چو من صدهزار بیچاره
در بیابان عشقت آواره
غم هر یک ز عشق صد گونه
دل هر یک ز غم به صد پاره
دردشان را جمال تو درمان
[...]
