عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱
از پای آن که زیر خاکش کرد
چرخ را سنگسار بایستی
مشتری را برای کینه او
با زحل کارزار بایستی
پس از او بزم ساختن افسوس
[...]
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۲
گویان ز پی تو ما دل و دل
جویان ز تو نزد ما زر و زر
عشقت بره دو مادر آمد
هرگز نشود نزار و لاغر
جزو است زمانه ملک او کل
[...]
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۴
پرده خوبی بساز امشب و بیرون خرام
زَهره زُهره بسوز زآن رخ چون مشتری
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۶
راد ابوالفضل بن ابوالقاسم
که ملک خلق و آدمی گهرند
نام و نان بر در تو مقصورند
بحر و کان با کف تو مختصرند
پسرانی که در هوای تواند
[...]
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۷
حسن تو با سپهر عنان در نمیکشد
تا در رکاب لعل شکربار میرود
بازم رهان ز عشوه بسیار چون مرا
با دهخدا حدیث تو بسیار میرود
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۸
زلفت ما را هلاک جان میخواهد
چشمت به موافقت همان میخواهد
عشق از تو کمانگری بیاموخت مرا
کز قد چو تیر من کمان میخواهد
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۹
زلفت کی به زیر سایه بدری دارد
هر تاره از وی دل صدری دارد
جز طره شبرنگ تو در عالم نیست
گر زآن که شبی هست که قدری دارد
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۰
ور برچکد به نفط سیه قطرهای از او
گردد ز بوی نفط سیه بوی سنبل خوار
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۱
شاهی که برون بام چرخ است درش
خاطر نرسد ؟ خطرش
جایی است کله گوشه قدرش که فلک
گر ؟ کله بیفتد ز سرش
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۲
آدمی را امید راحت و بیم
کمتر از یک نفس بود هم نیست
غلطی گر گمان بری که تو را
زیر سوری هزار ماتم نیست
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۳
ای همه رازها تو را معلوم
رای تو حاکم و فلک محکوم
زآرزوی نگین فرخ تو
زهره و مه شدند حاسد موم
تا نبودند دوست و دشمن تو
[...]
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۴
قمری که به گاه فرق نشناخت
از پهلوی شیر سینه شار
از شعر به فر تو برآورد
از شعله نار دانه نار
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۵
تیر فلک ز بیم ستونه کند چو تیر
چون عزم کامکار تو زه بر کمان نهد
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۶
تشویر میدهد خرد خردهبین مرا
نقش خرد به باده ز لوح دلم بشوی
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۷
به بیت عمادی جوابش بگفتم
چه گفتمش گفتم که ای روشنایی
(مرا از شکستن چنان باک ناید
که از ناکسان خواستن مومیایی)
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۸
لایق به حسب حال تو بیتی شنیدهام
از گفته عمادی بس نغز و دلگشای
(تشریف طغرلی است و گر نه بگفتمی
مصحف ز بند زر نشود مرتبتفزای)
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۱۹
نکویی کن و کسب کن نام نیکو
؟ مکن خواجه چون میتوانی
به نان آب روی کرم تازه ماند
در این خاکدان کهنه باستانی
ثنا ذکر باقی دهد ؟ باشد
[...]
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۲۰
برون ز نام نکو چیست در زمانه بگو
ز کارنامه محمود و بارنامه سنجر
عمادی شهریاری » اشعار نویافته » شمارهٔ ۲۱
دندان طمع برکن و این مایه بدان
هر کام که هست جمله در ناکامی است
