تا به دام غمش آورد خداداد مرا
هر چه میخواستم از بخت، خدا داد مرا
رفع مخموری از آن چشم سیه دارد چشم
چشم دارم که خرابی کند آباد مرا
نتوانم ز خداداد بگیرم دادم
کاش گیرد ز خداداد خدا داد مرا
گر دلش سخت تر از سنگ بود، نرم شود
بشنود گر شبی او ناله و فریاد مرا
من که تا صبح، دعا گوی تو هستم همه شب
چه شود گر تو به دشنام کنی یاد مرا
غم ندارم که به بند تو گرفتار شدم
غمم آن است که ترسم کنی آزاد مرا
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و دلبستگیاش به معشوق سخن میگوید. او به دامی که عشق معشوق برایش فراهم کرده اشاره میکند و میگوید که هر چه خواسته، از لطف و بخشش خداوند نصیبش شده است. شاعر به چشم معشوقش اشاره میکند که میتواند او را به نابودی بکشاند و از این احساس رنج میبرد. او میگوید که احساساتی عمیق نسبت به معشوقش دارد و دعاهایش برای او شب تا صبح ادامه دارد، اما از اینکه معشوق به او توجهی ندارد و ممکن است او را رها کند، نگران است. در نهایت، او ابراز میکند که به دلیل پیوند عمیقش با معشوق، از اسارت در عشقش غمی ندارد، بلکه نگران این است که معشوق او را رها کند.
هوش مصنوعی: خداوند به من آنچه را که میخواستم عطا کرد و من را به دام عشقش کشاند.
هوش مصنوعی: چشمان سیاه تو این قدرت را دارند که غم و اندوه را از من دور کنند، اما من همچنان به آن چشمان خیره میشوم که میتوانند دو دنیای متفاوت را در هم بشکنند و زندگیام را دچار آشفتگی کنند.
هوش مصنوعی: نمیتوانم از آنچه خدا به من داده شکایت کنم، ای کاش آنچه را که خدا به من داده دوباره از او بگیرم.
هوش مصنوعی: اگر دلش به سختی سنگ باشد، باز هم اگر شب صدای ناله و فریاد من را بشنود، نرم میشود.
هوش مصنوعی: من که تا صبح برای تو دعا میکنم، حالا چه فرقی میکند اگر تو در طول شب به یاد من بد بگویی؟
هوش مصنوعی: من نگران نیستم که به دست تو گرفتار شدم، بلکه ناراحتی من این است که نکند روزی بخواهی مرا آزاد کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نوری از روزن اقبال درافتاد مرا
که از و خانۀ دل شد طرب آباد مرا
ظلمت آباد دلم گشت چنان نورانی
کآفتاب فلکی خود بشد از یاد مرا
وین همه پرتوی از خاطره مخدوم منست
[...]
تا بر آنقامت و بالا نظر افتاد مرا
بس ملولست دل از سرو و زشمشاد مرا
در هوای لب شیرین تو ایخسرو حسن
شد بتلخی ز بدن روح چو فرهاد مرا
تا رقم بربقم از نیل صبوحی زده ئی
[...]
دست گیرید درین واقعه کافتاد مرا
که نماندست کنون طاقت بیداد مرا
راز من جمله فرو خواند بر دشمن و دوست
اشک ازین واسطه از چشم بیفتاد مرا
هرگز از روز جوانی نشدم یکدم شاد
[...]
روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مرا
وای از چشم تو زان باده که در داد مرا
چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاد
دست جور تو برافکند ز بنیاد مرا
به وفا با غم سودای تو تا بستم عهد
[...]
چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟
هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا
تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن
جنبش هر مژه شد سیلی استاد مرا
بارها از سخن خویش به چاه افتادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.